نلیسا


ورود هر گونه آشنا ممنوع⚠

ترمیمِ یک بارانِ سخت،رنگین کمانی خنده روست/اینجا گمــانم عشق را، با گریه درمان می ڪنند

کاش پسر بودم... 
کاش پسر بودم و نشون میدادم چطور باید با یه دختر... 
با کسی که عاشقشی چجور رفتار کنی... 
براش شعر میگفتم... تو چشماش نگاه میکردم و مولانا میخوندم... 
دستشو بی ترس از هیچکس محکم میگرفتم... و بی توجه به آدما تو خیابون وایمیستادم جلوش یهو... موهاشو کنار میزدم و میگفتم تو چرا انقد نازی اخه؟
 از موهاش تعریف میکردم... از دستاش...از برق چشماش... از خط منحنی زیبای لبخندش... انقدر از زیباییاش میگفتم تا دیگه محتاج شنیدن تعریف و تمجید از هیچکس دیگه ای نباشه...
 شب اول اونو میخوابوندم پشت گوشی بعد خودم میخوابیدم...
 صبح بی خبر میرفتم سر راهش  هول هولکی یه شاخه گل میدادم بهش صورتشو میبوسیدم و فرار میکردم... و فدای صدای خنده هاش از دور میشدم  
اگه بهش شک میکردم... اگه بدبین میشدم... اگه اشتباه میکرد...فراریش نمیدادم... تنها ولش نمیکردم...ترکش نمیکردم... در عوض سرشو میبوسیدم و با مهربونی ته تو قضیه رو درمیوردم... 
بهش توجه میکردم... براش کتاب میخریدم... یا لاک...یا یه روسری اون رنگ که دوس دارم خودم... با این چیزا کوچیک سوپرایزش میکردم دیگه... 
هیچوقت نمیزدم تو ذوقش حتی اگه خسته بودم بی حوصله بودم عصبی بودم... از سر تا پاش ایراد نمیگرفتم ، تغییرش نمیدادم... نمیکوبیدم از نو بسازمش... همونجور که بود با همون قیافه فداش میشدم... 
به درد دلاش گوش میکردم هر چند مدت یبار... میفهمیدم چقدر حساسه و مرد میشدم واسه غمهاش... فدای لوس شدناش و بی طاقتیاش میشدم... 
از اون دختری میساختم که دیگه نه اون کسی غیر من رو بخواد... نه من کسی مثل اون به چشمم بیاد... 
کاش من پسر بودم. 
______________________________________________ 
این چند روز که همسری اینجا بود،خیلی خوب بود. اصن هر جا که کنارم باشه،اونجا برام بهشته. 
این مدت،با دخترای هم سن و سالم تو فامیل همسر،صحبت کردم. اینجا رسمه دختراشون زود ازدواج می کنن،تا حدی که من که ۱۸ سالگی ازدواج کردم،بزرگترینشون بودم:// اکثرا قبل از۱۶ سالگی ازدواج می کنن.دلیلشم نمیدونم.
 من تصور می کردم حتما چون سنشون کمه،خانواده ی همسرشون،یا حداقل همسرشون، هواشون رو دارن اما زهی خیال باطل. یکیشون عید ازدواج کرده و۱۵ سالشه،تو یه اتاق،تو خونه مادرشوهرش زندگی میکنه، میگفت بنایی داشتن تو خونه،۶تا فرش شسته،دیوار و سقف رو دستمال کشیده:/ تا سه ماه بعد از عروسیش،وقت نکرده بود بره خونه ی باباش سر بزنه درحالی که کلا یه ربع فاصله داره تا اونجا:// 
تا کلاس شیشم درس خونده و ترک تحصیل کرده.میگه مادرشوهرش گفته بعد از سالگرد ازدواجش،باید باردار بشه.فکر میکنه هر کس بیشتر از یه سال از ازدواجش بگذره و بچه دار نشه،نازا میشه. 
اون یکی،۱۸ سالشه و یه دختر یک ساله داره.با جاری و بردارشوهرش،تو یه خونه زندگی میکنن.جاریش۱۷سالشه و هنوز بچه نداره.هر دو ترک تحصیل کردن و سیکل هم ندارن. 
یکیشون متولد۷۱هست و دو تا پسر دوقلوی۶ساله داره.
 اون یکی،مرداد ازدواج کرد و امسال،کلاس یازدهم میره.خانواده ی همسرش قبول کردن تو مدرسه ی بزرگسالان،ادامه تحصیل بده.برای ماه عسلش با کل خانواده ی شوهرش رفت مشهد:// 
اون یکی متولد۷۴هست و یه بچه سقط کرده و یه دختر یک سال و نیمه داره.حسرت میخوره که چرا دیر بچه دار شده و میگه یه سال دیگه،میخواد بازم باردار بشه. 
+همه شون عاشق پسرن،وقتی یکی دختر میاره میگن اشکال نداره ایشالا بعدی پسره. دختراشون رو بد صدا می کنن،بهشون اهمیت نمیدن. 
+بدم میاد وقتی میگم من نمیخوام تا چند سال دیگه بچه دار شم،ولی اینا پا فشاری می کنن و میگن نه ایشالا سال بعد پسرت بغلت باشه. 
+خدااایا یا منو نازا کن،یا بهم یه دوقلوی دختر بده البته چند سال دیگه. 
+چرا تو زندگی من دخالت می کنن؟به اونا چه که من میخوام بچه دار بشم یا نه؟ به اونا چه که من و همسرم،دختر رو بیشتر از پسر دوست داریم. 
+قربون فامیلای خودم برم که هیچکدومشون تو این چیزا دخالت نمی کنن،تا حالا حتی راجع به زندگیم هم ازم سوال نپرسیدن چه برسه به اینکه کی میخوام بچه دار بشم. 
+خالم بعد از ازدواجش،۱۰سال نازا بود.تو این مدت،به جز خانوادش،هیچکس چیزی نمی دونست،همه میگفتن حتما بچه دوست نداره. الان من ۲سال و نیمه ازدواج کردم،اینا منو کچل کردن از بس میگن بچه بیار،هی میگن نکنه نازایی،نکنه مشکل داری. 
+میشه لینک مداحیِ خوب برام بذارید؟ 
+ببخشید پستم درهم شد،حرفام تو ذهنم تلنبار شدن.
نلیسا 🌠🌟 ۰
‏دنیای بی آرزو،
دنیای خوف انگیزی است،
و انسانِ بی آرمان، انسانی حقیر،
بسیار حقیر، و بسیار حقیر...

👤 نادر ابراهیمی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان