نلیسا


ورود هر گونه آشنا ممنوع⚠

دل شکستن بعد تُــو در شهر ما مرسوم شد /کاش میدیدی چه کرده رفتنت با دین شهر

تو یه روستای سرسبز زندگی می کرد.اولین بچه و دخترِ بزرگِ خانواده بود. با دخترای دیگه می رفت سرچشمه و آب میاورد، تو همین رفت و آمد ها بود که عاشق پسر همسایه شد.
پسر همسایه هم عاشق دخترک بود.واسطه ی رسوندنِ نامه هاشون، خواهرِ پسرک بود.روز به روز عاشق تر و شیدا تر می شدن.
یه روز، پسرک گفت میخوام به خانوادم بگم که بیایم خواستگاریت،دیگه طاقت دوریتو ندارم. دخترک اما گفت که خانوادم تا سربازی نری رضایت نمیدن، من منتظرت میمونم تا برگردی.
پسرک مجنون تر از این بود که به حرف لیلیش نه بگه.رفت سربازی... اما کی از تقدیر خبر داره؟
پسر پولدارترین خانواده ی شهرِ کناری، اومد خواستگاری دخترک. خدمت رفته و خونه و مغازه و پول کافی داشت.کی بود که به همچین پسری جواب رد بده؟
دخترک اما این چیزا براش مهم نبود، دلش با یارش بود اما جرات گفتنش رو نداشت.پدر و برادر دخترک جواب مثبت دادند و تاریخ عقد و عروسی رو مشخص کردن.
 پسرک اومد مرخصی، دخترو دید که تغییر کرده...ابروهای تمیز شدش...حلقه ی دستش... گریه کرد، گفت من بخاطر تو خدمت رفتم حالا تو.... گفت که حلالش نمیکنه، گفت که از زندگی سیر شده. دخترک همون روزا دعا کرد همین بلا سر دختر برادرش بیاد تا برادرش بفهمه در حقش چه کرده. *سال ها بعد: دخترک الان یه پسر و عروس داره، فقط بارداری اولش رو تونست به پایان ببره و بارداری های بعدیش، همه سقط شدن. گریه میکنه و میگه آه پسرک منو گرفته. شوهرش ورشکست شد.
پسرک معلم بازنشسته است و وضع مالیش خوبه.
دختر برادر دخترک همین بلا سرش اومد، عاشق شد،با غیرعشقش ازدواج کرد و نا بارور شد، شاید همسرش ازش جدا بشه...
آری،به گمانم بی وفایی موروثی است... 
+تیتر از محمد شیخی.
نلیسا 🌠🌟 ۰
‏دنیای بی آرزو،
دنیای خوف انگیزی است،
و انسانِ بی آرمان، انسانی حقیر،
بسیار حقیر، و بسیار حقیر...

👤 نادر ابراهیمی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان