نلیسا


ورود هر گونه آشنا ممنوع⚠

باور داشت روح اشیا، خاطرات را فراموش نمی کنند

با حیرت به تصویر زنِ درون آینه نگاه میکرد، موهای شانه نخورده، چشم های پف کرده از گریه، چهره ی بی رمق. 
صورتش را طوری لمس می کرد که گویی صورت یک غریبه را.... 
تصویر آینه پیچید و پیچید....دخترکی شاد با لبخند مستانه روبروی آینه ایستاد، لباس هایش مرتب و خوش رنگ...دخترک خم شد و آرام زمزمه کرد: دوستم داره، میگه از همه خوشگل ترم.... بوسه ای فرستاد و رفت. 
طاقتش طاق شد و اشک هایش روان... خواست از خانه بیرون برود شاید حالش بهتر شود...دستش به دستگیره ی در خشک شد. در باز شد و آدم ها آمدند و اثاث چیدند... دوباره آن دخترک با خنده های مسخره اش... باورم نمیشه اینجا خونه ی ماست،برای ما دو تا... گوش هایش را گرفت تا صدای شادی آن دخترک نچسب را نشنود. 
تصمیم گرفت کمی بخوابد تا ذهنش آرام شود... روی تخت خوابیده بود... در دل قربان صدقه اش رفت،دستش را دراز کرد تا طره ی پریشان را از پیشانی یارش کنار بزند اما....زمزمه ها شروع شد...آرام آرام به فریاد بدل شدند... صدا آشنا بود،همان صدای گرم و مردانه ی دوست داشتنی اش....اما حرف ها نه... غریبه بودند... ترسید...بغض کرد...این اتاق بوی ناامنی میدهد...باید فرار کند از این فضا... عقب عقب از اتاق خارج شد... 
به سمت اتاق کارش دوید... جلوی در اتاق مبهوت شد... 
همان زنِ غمینِ درونِ آینه بود... روبروی کتابخانه ایستاده و بی صدا اشک می ریخت... 
دیگر مهلت فرار نبود... همه چیز را بخاطر آورد...زانو زد، اجازه داد اشک تطهیرش کند از کینه و نفرت...
 ..... چمدانش سبک تر از همیشه و دلش خالی تر...
کفش هایش را می پوشد. 
کلید... نه، دیگر به آن احتیاجی ندارد.
نلیسا 🌠🌟 ۰
‏دنیای بی آرزو،
دنیای خوف انگیزی است،
و انسانِ بی آرمان، انسانی حقیر،
بسیار حقیر، و بسیار حقیر...

👤 نادر ابراهیمی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان