نلیسا


ورود هر گونه آشنا ممنوع⚠

برای تو که باید باشی و نیستی....

ساعت 4 صبحه، نیم ساعت پیش با گریه ی امید بیدار شدم... طبق هر شب، گشنه اش بود،شیرش رو خورد و خوابید.
ولی من دیگه خوابم نبرد.....نشستم پای لپتاپ و مثل همه ی وقتایی که دلم میگیره برات تایپ میکنم...نامه هایی که هیچوقت ارسال نمیشن.
میدونم این فکرا غلطه ولی چی میشد اگه تو پدر پسرم بودی؟ دنیا به آخر می رسید یا از بزرگی خدا کم می شد؟
راستی بهت گفتم چرا اسمش رو گذاشتم امید؟ چون بعد تو، تنها امیدم برای زندگیه.
عجیبه ولی گاهی نگاهش مثل توعه، همونقدر شیطون و دلربا....اینجور وقتا یه دل سیر میبوسمش و نگاهش میکنم.
می ترسم....می ترسم از روزی که امید هم مثل تو ترکم کنه.... کاش اون روز هیچوقت نرسه.
دیروز خیلی دلتنگت بودم، تو راه برگشت از شرکت به خودم اومدم و دیدم نزدیک خونتم اما برگشتم.... دیگه مثل گذشته قوی نیستم ...طاقت دیدنت رو ندارم.
هنوزم پاتوقم اون میز گوشه ی  کافه ایه که دوتایی تو یه روز بارونی کشفش کردیم... هنوزم به رسم قدیم برات قهوه سفارش میدم اما انقدر نمیای که از دهن میفته.
یادته چقدر عاشقم بودی؟ هزار بار قسم خوردی تنهام  نمیذاری اما تهش چی شد؟ 
منو ببین.... دیگه دنبال عشق نیستم.
عشق!!چه واژه ی مضحکی... هر دو نفری رو که با هم میبینم تو دلم به این حالشون می خندم، به این توهمی که یه نفر تو رو از خودشم بیشتر میخواد.
اگه عشقی وجود داشت، اگه قولات راست بود، اون روز کذایی که من مریض بودم تنهایی دانشگاه نمی رفتی که اون نامرد بهت بزنه و من تا ابد چشم به راهت بمونم.
تو با من چیکار کردی؟؟؟؟ چرا سهمم از دیدنت شده پنج شنبه ها ؟ چرا انقدر تصویرت رو اون سنگ لعنتی بهم دهن کجی میکنه؟ چرا نموندی پیشم... 
نلیسا 🌠🌟 ۶
جناب قدح
قلمت سبز...

ممنون به پای قلم شما که نمیرسه:)

حوا ...
داستانه؟!

بله عزیزم:)

لیمو جیم
داستان بود نلیسا؟یا واقعی؟

داستان بود:)

حوا ...
ترسیدم که :|

من که اصلا بچه ندارم، دانشگاهم نرفتم، شاغلم نیستم:)

نترس حوای مهربون:*

مهدی صفوی
سلام، یه پست توی وبلاگم هست. دوست داشتین گوش بدین و نظرتون رو بگین. متشکرم

سلام، این کامنتتون تو هرزنامه بود چون احتمالا برای خیلی ها ارسالش کردید.

ولی حتما سر میزنم:)

حوا ...
دقیقا به همینا فکر کردم :)

:)))

+ ولی از اون پست هایی بود که یهویی دست به قلم شدم و جوری شد که انگار ساعت 4 صبح نشستم و با دل پر تایپش کردم:)
خودمم متعجبم که چرا الان انقدر بغض دارم؟ :)

جناب قدح
شکست نفسی نکن :)

حقیقته، همه هم شاهدن:)

جناب قدح
ساغول باجی :)

تنت سالم، سرایت سبز باشد

برایت زندگی آسان بماند

جناب قدح
شاعرم شدی ؟

نه، شعر من نیست .نمیدونم شاعرش کیه:)

امیرحسین
((:

:))))

کرگدنِ بنفش
اومدم بشینم گریه کنم برات ، دستمالمم آماده 
فهمیدم داستانه 

😂

میدونم خبیثم ولی خوشحال شدم که داستانم به واقعیت شبیه بود:))

کرگدنِ بنفش
اره خیلی خوب بود 

^__^

ماچ به لپت:*

آرام :)
گفتم چه شد یهویی نگو داستانه خخخ

:))

حالا چطور بود؟

tiara .n
اخی😢😢😢دلم گرفت 😔

من حتی بغض کردم:(

هاتف ..
هیچ وقت نگو داستان بود یا نه .
اینطوری زیباییش رو بیشتر می کنه . من تجربش رو دارم خودت می دونی

چشم:)

آخه بچه ها نگران شدن:)

مه سو
چرا اینقد حس کردم واقعیه؟!!!!!
میدونی....یاد یه سری داستان افتادم که منم مینوشتم....برای امیدی که امید داشتم برای من باشه....مرد من باشه.... تازه اسم خودمم آرزو بود یعنی!!!!....خیلیم داستاناش تلخ تموم میشدن هااااا..... :))
هرکسی هم میخوند فک میکرد واقعیه....

نمیدونم....شاید چون تو این دنیا واسه یک یا چند نفر اتفاق افتاده این حس رو کردی...

آخی...نداریشون بخونم؟

مه سو
توی وبلاگ ندارمش که....توی یه دفترن....

چه حیف...دوست داشتم بخونمشون:)

مه سو
توی اولین وبلاگم سال 87 منتشرش کردم....ولی خب اون وبلاگ رو دیگه ندارم همه نوشته هاشو پرشین خورد !!!!

اشکالی نداره دوباره با قلم خوبت برامون بنویس:))

آرام :)
خوبههههه :)

عشقی تو😉😗

آرام
این یه داستان واقعیه ....خییییییلی جالب و غمگین کسی داستان زندگیش رو نوشته بود با این تفاوت ک عشقش خودکشی کرد و الان دختره یه دختر داره

وای☹

منم گفتم ممکنه برای چندین نفر اتفاق افتاده باشه...اصلا چیز بعیدی نیست متاسفانه:(

‏دنیای بی آرزو،
دنیای خوف انگیزی است،
و انسانِ بی آرمان، انسانی حقیر،
بسیار حقیر، و بسیار حقیر...

👤 نادر ابراهیمی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان