نلیسا


ورود هر گونه آشنا ممنوع⚠

چشم بند خواب

    
تا حالا دقت کردید با چشم بند زدن چه لحظه های نابی رو از دست میدید؟! 
وقتی خوابی و سردته،یکی از عزیزانت میاد و پتو رو روت میکشه....یه لحظه ی کوتاه چشمات رو وا میکنی و بهت لبخند میزنه،تو ایندفعه آروم تر از قبل میخوابی. 
وقتی نور از پنجره ی اتاقت میفته رو چشمات،با یه اخم شیرین بیدار میشی و پشتت رو به نور میکنی و به خوابت ادامه میدی یا بیدار میشی و صبح خوبی رو شروع میکنی. 
وقتی یه لحظه ی کوتاه چشمات رو باز میکنی و همسر/پدر/مادر/خواهر یا برادرت رو میبینی که با آرامش کنارت خوابه و لبریز میشی از یه حس خوب:) 
این لحظه ها،قشنگیشون به کوتاه بودنشونه،با چشم بند خودتونو از همه ی این زیبایی ها محروم میکنید.
 +البته این نظر شخصی منه و ممکنه خیلی ها باهام مخالف باشن:))
نلیسا 🌠🌟 ۰

کودکیِ عجیبِ من

تصمیم گرفتم بیوگرافیمو بنویسم،البته خلاصه و بیشتر حالات روحیمو بگم:) این قسمت خاطرات قبل از دبستان: با اینکه دختر بودم اما بیشترِدوستام پسر بودن و بازی های پسرونه رو به خاله بازی و عروسکام ترجیح میدادم، رییس محله بودم و همه ی پسرای محله چند بار ازم کتک خورده بودن و حسابی ازم حرف شنوی داشتن. با پسرای محل،مسابقه میذاشتیم که کی میتونه مسافت بیشتری رو با دوچرخه تک چرخ بره و من همیشه برنده بودم،این وسط خیلی میفتادم ولی انقد مغرور بودم که بلند میشدم و سوار به دوچرخم به خونه میرفتم،وقتی به اتاقم میرسیدم تازه میفهمیدم چقدر درد دارم. عاشق ارتفاع بودم،هر جا نردبون یا درخت میدیدم ازش بالا میرفتم و از اون بالا، زل میزدم به زمین،اینکار هنوزم برام آرامش بخشه. کلاس نقاشی میرفتم و وقتایی که تنها بودم همیشه نقاشی میکردم یا خودمو با کتاب داستانام مشغول میکردم، نقاشیم انقدر خوب بود که تمرینای همکلاسیم که دانش آموز بود رو هم من میکشیدم:/ عاشق کتاب بودم و بهترین هدیه برای من،کتاب بود. تو خاله بازی ها همه مثلا زن و شوهر میشدن ولی من پسرا رو تو بازیم راه نمیدادم و همیشه خودم بودم و یه عروسک به اسم”سوسن“که دخترم بود، تو بازی همیشه سوسن رو میذاشتم خونه و تنهایی میرفتم گردش اونموقع برای اولین بار باغ وحش رفتم و تصمیم گرفتم برای خودم یه باغ وحش کوچیک بسازم،همه ی بچه های محل رو بسیج کردم برام حیوون پیدا کنن:)) حیوونای باغ وحشم اینا بودن: مگس، انواع کرم، جوجه کفتر و جوجه مرغ،قورباغه، ماهی ،لاک پشت دی: از بچگی عاشق سنگام،هرجا میرم یادگاری سنگ میارم،یه مخفیگاه داشتم پر از سنگ بود، اون زمان به نظرم سنگ مرمر گرون قیمت ترین سنگ دنیا بود. +اگه خوشتون اومد بقیش رو هم مینویسم اگرم بد بود که خب ادامش نمیدم:))
نلیسا 🌠🌟 ۰

دوری از وب

چند وقته نمیتونم بنویسم، اتفاق جالبی هم نیفتاده که بنویسم. یه مدت شاید روزانه نویسی کنم تا ذوق نوشتنم برگرده:)
 برادر همسرم از دخترعمش خوشش میاد و قصد ازدواج داره، قرار شد من چون با دخترعمه دوستم نظرشو راجبه برادر جانه همسرم بپرسم و اگه جواب مثبت بود بگم. خب من صحبت کردم و جواب هم مثبت بود ولی یه چیزی رو فهمیدم که نمیدونم به برادر همسر بگم یا نه، این دو نفر دنیاشون خیلی باهم فرق داره،یه جورایی مثه من و همسر که خب این موضوع باعث خیلی از مشکلاتمون شد و هنوزم حل نشده این اختلاف،ما رابطمون باهم خوبه ولی این اختلاف دنیاهامون مشکل سازه برای همین نمیدونم بهش بگم یا نه.
 دختر عمه دوست داره با همسرش چند سال دوست باشه بعد ازدواج کنه، دوست داره عروسیش رو تو یه باغ و مختلط بگیره،میگه میخوام عروسیم خاص و متفاوت باشه، میگه دوست دارم تو عروسیم فقط دختر و پسرای جوون باشن، حجاب  رو قبول نداره زیاد.....ولی تو جمع فامیلی رفتارش صد در صد با افکارش متفاوته:| برادر همسر ولی....میگه نمیخوام عروسی بگیرم و فقط میخوام برم مشهد و بیام سر زندگیم، روش نمیشه حتی با من که زنداداششم راحت صحبت کنه چه برسه بخواد با کسی دوست بشه،خیلی حجاب براش مهمه،سر به زیر و آرومه تا حدی که حتی روش نشد خودش نظر دختر عمش رو بپرسه،زندگی تجملی رو دوست نداره.
تفاوت هاشون خیلی زیاده،من هر دو شون رو دوست دارم و واقعا دوست دارم هر دوشون خوشبخت بشن ولی نمیدونم چی بگم؟
به نظرم باید یکیشون تغییر کنه که خب خیلی سخته:/ 
+خالم فردا قراره سنگ کلیه شو بشکونه،براش دعا کنید:)
نلیسا 🌠🌟 ۰

تکرار تاریخ

وای الان که آدرس وبمو وارد کردم پیام اومد: چنین صفحه ای وجود ندارد.
من تا مرز سکته رفتم،خیلی ترسیدم،بیان انگار قصد داره فاجعه ی بلاگفا رو تکرار کنه.
درسته من پست هامو خیلی دوست دارم اما بیشتر از اینکه دوست هامو گم بکنم میترسم. وارد وباتون که میشم باید چند بار رفرش کنم تا صفحه بالا بیاد، هی پیغام میده که چنین صفحه ای وجود ندارد یا آدرس اشتباه است.
 بیان اگه قراره اینجوری ادامه بدی من کوچ میکنم یه جای امن:(
نلیسا 🌠🌟 ۰

روزای نحس من (رمز فقط به خواننده های ثابت داده میشه )

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
نلیسا 🌠🌟

حواشی کنکور تجربی۹۶

+ بچه هایی که سال اول کنکورشون بود شنیده بودن که سر کنکور باید لباس راحت بپوشن اما خوب توجیه نشده بودن،قبل از ورود به حوزه،کیف و چادر رو ازمون تحویل گرفتن و شاهکار کنکور اولی ها مشخص شد....با بلوز و شلوار اومده بودن سر جلسه که مراقب مرد میومد این بنده های خدا هی جمع میشدن از خجالت، منم خندم میگرفت جوابو یادم میرفت .
+یه دختره تا روصندلی نشست دو تا ساندویچ در آورد و شروع کرد به خوردن،من مونده بودم چجوری میتونه سر صبح انقدر بخوره:)
+کسی که جلوم نشسته بود انگار اومده بود سیزده به در....دوتا بطری آب معدنی،آبمیوه، دوتا کیک،انواع شکلات و میوه آورده بود .
+ترتیب دفترچه ها رو تو حوزه ی ما خیلی ضایع چیده بودن،دقیقا به شکل زیر: A  A  A B  B  B C   C  C D  D   D یعنی تو هر ردیف فقط یه نوع دفترچه بود و به راحتی میشد تقلب کرد:||
+دفترچه اختصاصی رو که دادن همه درگیر سوالا بودیم یه دفعه بلنوگو نمیدونم بند چند رو اعلام کرد،انقدر یهویی گفت که همه ترسیدن نصف سالن جیغ زدن .
+بعد که اوضاع آروم شد یه دفعه یه صدای وحشتناکی اومد،فکر کردیم زلزله شده و خواستیم فرار کنیم،معلوم شد یکی از مراقبا که تو یکی از کلاسا بود خورده به میز استاد و میز از روی سکو پرت شده پایین.
 +خلاصه با ترس و لرز کنکور دادیم از بس مراقبامون خنگ بودن، امیدوارم بهترین سرنوشت برای همه ی کنکوری ها رقم بخوره و به هدف های خوشگلتون برسید:))
نلیسا 🌠🌟 ۰

بگم یا نگم؟!

خیلی اتفاقی تو تلگرام آیدی یکی از بلاگرا رو پیدا کردم،خیلی ذوق کردم ولی نمیدونم به کسی بگم یا نگم؟به خودش بگم یا نگم؟
آخه خیلی باهم صمیمی نیستیم،مشخصاتش و محل زندگیشم فهمیدم:/
عکسشم دیدم،چقدر با تصوراتم متفاوت بود:// 
چیزای دیگه ای هم دیدم ولی اگه بگم لو میره پس نمیگم.
نلیسا 🌠🌟 ۰

بی اراده برگشت...هوووف:((

تصمیم گرفتم  بنویسم،این چند روز که نمینوشتم خیلی سخت گذشت،دوست نداشتم زیر حرفم بزنم ولی انگار تا ننویسم آروم نمیشم:(
ناراحتم برگشتم،حس میکنم ارادم ضعیفه:/
 ولی نمیتونم از وسوسه ی نوشتن بگذرم،شایدم کامنت ها رو ببندم که اینحا مثل دفتر خاطرات بشه فقط بنویسم و آروم شم .
نلیسا 🌠🌟 ۰

شروعی دوباره...

ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻔﺘﺎﺩ ٬ ﻫﺸﺘﺎﺩ ﺳﺎﻝ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﺪﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻧﯿﺎ !!!

ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﻧﯿﺎ!!!

ﭼﻘﺪﺭ ﺣﯿﻒ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ﻭ ﻏﻮﺍﺻﯽ ﺩﺭ ﻋﻤﻖ ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ !!!

ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ﻭ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﮐﺮﻩ ﻣﺎﻩ ﻧﻤﯿﺒﯿﻨﻢ !!

ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﭼﻨﺪ ﮐﻠﯿﺴﺎ ﻣﻌﺒﺪ ﻭ ﻣﺴﺠﺪ ﺑﺰﺭﮒ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯿﺪﯾﺪﻡ !!!

ﻭ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺍﺭﺗﻔﺎﻋﯽ ﺑﻠﻨﺪ،ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ !!

ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳت هاﯼ ﻣﻦ ﺯﯾﺎﺩﻧﺪ،

ﺑﻠﻨﺪﻧﺪ،

ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺍﻧﺪ،

ﺍﻣﺎ ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ :

ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎﺷﻢ،

ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻤﺎﻧﻢ ،

ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﺤﺸﻮﺭ ﺷﻮﻡ !!!

ﭼﻘﺪﺭ ﻭﻗﺖ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﻭﻗﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻬﺮ ﺑﻮﺭﺯم ،

ﻭﻗﺖ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﻢ،

ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﻢ،

ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﻡ ﻫمه ی  ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ .

ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ : ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ،

ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻮﯾﻢ :

ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺧﻮﺏ ﻫﺮ ﺟﺎ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ ، ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻬﺸﺖ است.

ﺗﻮ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺵ، 

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ :

ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ؛

ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﮑﺎﺭ ﺍﺳﺖ؛

 ﺯﻭﺩ ﻣﯿﺒﺨﺸﺪ .

ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ، 

ﺳﺎﺩﻩ ﻧﯿﺴﺖ ...

ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﮑﻦ !

ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ ﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﺑﺪﻩ

ﺁﺩﻣﯿﺖ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻔﺲ ﻣﯿﮑﺸﺪ ...

ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻢ !.....

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻤﺎﻥ .

                        دلنوشته ای زیبا از فروغ فرخزاد

__________________________________________________________________

نلیسا 🌠🌟 ۰

از هر دری سخنی :/

+ کارت لعنتیه ورود به جلسه کنکور رو گرفتم. 
+ چقدر این روزای آخر دوست دارم بنویسم،چقدر سوالای مختلف تو ذهنمه. 
+خیلی نگران وبلاگمم،به این فکر میکنم که آدرس و رمزش رو کجا بنویسم که تا زنده ام کسی پیداش نکنه و بعد مرگم کسی پیداش بکنه و بیاد اینجا بنویسه:/ 
+میگم بنظرتون چرا همه ی پیامبرا تو عربستان و مصر و کلا کشورای عربی بودن؟ چرا پیامبر فارسی زبان یا اروپایی و آمریکایی و آفریقایی نداریم؟ 
+خواستم قبل رفتنم صندلی داغ بذارم ولی گفتم بیخیال مگه کی تو ذهنش راجبه من علامت سوال داره. 
+کانتکت های گوشی شما هم دکورین؟مال من که سال تا سال نه زنگ میزنن و نه اس میدن. 
+با یه خانم دکتر صحبت میکردم،برام تعریف کرد گفت دوران دانشجویی یه همکلاسی داشتم که اهل یکی از روستاهای مشهد بود و دوتا بچه ی کوچیک داشت،همسرش تشویقش کرده بود که درس بخونه و اون پزشکی همدان قبول شده بود و شوهرش مسوولیت بچه ها رو به عهده گرفته بود تا خانومش درس بخونه.این قضیه به دهه ی هفتاد مربوط میشه و بعد چند سال شوهرش و بچه هاش هم به همدان مهاجرت کردن. به نظرم همسر اون خانم دکتر فکر بزرگی داشته،تو اون دهه کمتر مردی اینکار رو انجام میداد به نظرم. 
+خانم دکتر مذکور که باهاش صحبت می کردم الان پزشک مدارس شده چون همسرش اجازه نمیده تو درمانگاه کارکنه و وقتی اینا رو برام تعریف میکرد کاملا مشخص بود که دوست داشت همسرش مثل همسر همکلاسیش فکر میکرد. 
+یه پیرمردی رو میشناسم که کارمند داروخونه بود،الان نوه داره ولی میگه دوست داره به آرزوش یعنی داروسازی برسه،البته کنکور داد و روانشناسی قبول شد والان دانشجوس. 
+پارسال یه مادر و دختر تو رشته ی ریاضی کنکور دادن، دختر پیام نور قبول شد و مادر رتبه ی دو رقمی آورد ولی همسرش اجازه نداد بره تهران و الان تو پیام تور همکلاسیه دخترشه متاسفانه:( 
+واقعا چقدر بعضی از آقایون در حق اهداف خانم ها ظلم میکنن:/ 
+اون پیرمرده الگوی منه عصن،بس که با انرژیه*__* 
+چرا انقدر مطالب وبلاگم کپی میشن؟ من میترسم. 
*مشخصه کنکور روم تاثیر گذاشته؟ دی:
نلیسا 🌠🌟 ۰
‏دنیای بی آرزو،
دنیای خوف انگیزی است،
و انسانِ بی آرمان، انسانی حقیر،
بسیار حقیر، و بسیار حقیر...

👤 نادر ابراهیمی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان