نلیسا


ورود هر گونه آشنا ممنوع⚠

این شب های دوست داشتنی

امسال، اولین محرمی هست که تو شهر غریبم. چند شب اول چون کسی رو نمی شناختم تمایلی برای هیئت رفتن نداشتم و خونه موندم.

بعد چند روز، یکی از همکارای همسرم زنگ زد که خانوادگی با هم بریم هیئت، همین یخ منو برای بیرون رفتن شکست.

اینجا هر قومیتی هیئت جداگونه داره و به زبون خودشون عزاداری می کنن. اون شب هیئت لرها رفتیم ولی چون نوحه ی لری می خوندن من خیلی متوجه نمی شدم واسه همین از شبای بعد تقسیم شدیم و همسری رفت هیئت لرها و منم رفتم هیئت ترک ها:)

شب اول که رفتم هیئت ترک ها، خیلی احساس تنهایی می کردم چون نه کسی رو می شناختم و نه بلدم ترکی حرف بزنم و اونجا حتی بچه ها هم ترکی حرف می زدن.

ولی انگار دعاهای پارسالم برآورده شدن و من به طرز عجیبی الان با 90درصدشون دوستم:)))

دیگه عادت کردن که با من ترکی حرف بزنن و فارسی جوابشونو بدم.

دیشب مراسم نبود ولی همه مون رفتیم هیئت و تا 12شب حرف زدیم با هم، هیچ کدوم دوست نداشتیم برگردیم خونه:)

کاش این شبا بازم ادامه داشت....

پارسال یکی از بزرگترین آرزوهام پیدا کردن دوست بود و حالا؟ یه عالمه دوست تو سن های مختلف دارم...خدایا شکرت،بوس بوس:**

+ اینجا یه رسم خوبی که دارن اینه که صبحونه ی نذری میدن و ما به این بهونه، از 8 صبح با همیم:)

++تو همه ی لحظه ها یادتون بودم و براتون دعا کردم.

+++امروز یکم قالبو دستکاری کردم ولی بیشتر از این نتونستم درستش کنم، هر کی میتونه کمکم کنه فونتو عوض کنم.

همزمان هم دارم آرشیو رو تکمیل میکنم، دونه دونه عکس ها و لینک ها رو به پستا اضافه می کنم و اونایی که ناقص منتقل شدن رو کامل می کنم، ولی چقدر سخته:(

بعدا نوشت: یه دنیا ممنونم ازBکمپلکس عزیز که کمک کرد فونت رو درست کنم:))


نلیسا 🌠🌟 ۱۶ نظر ۱۴

دنیا هنوز قشنگیاشو داره😍

واقعا نمیدونم به چه زبونی و چجوری از هاتف تشکر کنم، امروز زحمت کشید و کل آرشیوم رو به این وب انتقال داد.

خیلی خوشحالم*__*

خدا این دوست خوبو ازم نگیره:)))

بازم میگم خیلی خیلی مررررسی:))))))

نلیسا 🌠🌟 ۱۲ نظر ۱۵

مائیم و خیال یار و این گوشه ی دل...

دوستای قدیمی به خونه ی جدیدم خوش اومدید:))

+ لطفا تا چند وقت لینکم نکنید تا خطر رفع بشه:)

++تیتر از مولانای جان*__*

نلیسا 🌠🌟 ۴ نظر ۸

چالش روز وبلاگ نویسی فارسی

۱. وبلاگ نویسی رو چطوری و از چه زمانی شروع کردین. از حال اولین پستتون بگین و اگر میدونین روزش رو هم بنویسین. حال و هوای اون روزها رو بگین. 
اولین بار سال ۸۹ تو جلسه های انجمن اسلامی، با وبلاگ آشنا شدم. اولین وبلاگم رو همون سال نوشتم فکر کنم اسمش" دلنوشته های من" یا همچین چیزی بود که توش متن هایی که گه گاهی می نوشتم رو پست می کردم. خیلی برام جالب بود، انگار دریچه ی یه دنیای جدید به روم باز شده بود. سعی می کردم بیشتر بنویسم تا دوست پیدا کنم که متاسفانه اون سال ها هیچ دوستی پیدا نکردم 
۲. وبلاگ نویسی آیا چهارچوب خاصی داره؟ آیا باید به یک قواعدی پایبند بود یا خیر؟ نظرتون رو بگین.
نه، به نظرم فقط میتونه یه قانون داشته باشه: خودت باش هر چقدر خوب، هر چقدر بد. ۳. مخاطب هدف شما معمولا کیه ؟ برای کی می نویسین؟ (مخاطب خاص منظورم نیست. خوانندگان وبلاگ منظورمه.برای کدام دسته از خوانندگان می نویسین).
 مخاطب اصلیم خودمم، شاید بیشتر وقت ها می نویسم تا یه چیزایی رو به خودم گوشزد کنم. 
۴. وضعیت فعلی وبلاگستان رو چطور می بینین؟ 
نظر خاصی ندارم، هم خوبه هم بد. خوب چون قلم ها خیلی قوی تر از گذشته ان، بد چون دورویی بین بلاگرا زیاد شده.
۵. فکر می کنین برای جلوگیری از کپی کردن چکار میشه کرد؟ آیا مشکلی با کپی شدن دارین؟ 
هیچ کاری به جز وجدان داشتن. من چیز خاصی نمینویسم اما چون دلنوشته هام هستن، خیلی ناراحت میشم کسی کپی کنه. 
۶. آیا شبکه های اجتماعی دشمن وبلاگ نویسی ان؟ به نظر شما چه تاثیری روی وبلاگ داشته؟ 
آره، چون دسترسی و کار باهاشون راحت تره مخاطب رو از وبلاگ دور می کنن. به نظرم رونق وبلاگ رو کمتر کردن و کسی دیگه حوصله ی متن های طولانی رو نداره.
 ۷. وبلاگ نویسی چه اثری روی زندگی شخصی تون گذاشته؟ بیشتر در موردش بنویسین؟ 
تحول خیلی بزرگی تو زندگیم ایجاد کرد، کمکم کرد از بحران های روحیم راحت تر بگذرم و درس های زیادی بگیرم. 
۸. قدرتمند ترین زمانتون توی وبلاگ نویسی به نظرتون کی بوده و به نظر شما چه چیزی قدرت حساب میاد؟ بر اساس چه مبنایی این فکر رو می کنین؟ 
فکر کنم چند ماه اولی که این وبلاگ رو نوشتم. شاید قدرت یعنی اینکه وقت بیشتری بذاری و فید بک های خوبی بگیری و ارتباطت با بقیه قوی تر باشه. چون حس میکنم وبلاگ مینویسیم تا کسایی رو پیدا کنیم که هم فکرمون باشن و درکمون کنن، پس هر چقدر این ارتباط قوی تر باشه، وبلاگمون قوی تره.
 ۹. چقدر نظرات وبلاگ و آمارتون براتون مهمه (چه محتوایی چه تعدادی)‌؟ کامل توضیح بدین. 
نظرات از نظر محتوا، برام مهمن، دوست دارم نظر مخاطبم رو بدونم، خیلی وقت ها کمکای خوبی بهم شده. 
۱۰. وبلاگ چه چیزی رو به شما داد و چه چیزی ازتون گرفت؟ 
وبلاگ قدرت بیان و دوستای خوبی رو بهم داد و تنهایی و انزوا و اعتماد به آدم ها رو ازم گرفت. 
۱۱. مشکلاتی که سر راه وبلاگ نویسی هست چیه؟ 
اینکه گاهی دلسرد میشی یا تو شلوغی های زندگی از وبلاگ فاصله میگیری، گاهی مجبور میشی خود سانسوری کنی. 
۱۲. جذابیت وبلاگ ها و وبلاگ نویسی توی چیه؟ 
میشه دنیا رو از دید آدم های مختلفی دید و انگار جای همه زندگی می کنی:) 
۱۳. چی نگه تون داشته که نوشتن وبلاگتون رو ادامه میدین؟
 تهدید های هاتف 
۱۴. دوست خوبی از وبلاگ پیدا کردین؟ چقدر باهاش صمیمی شدین؟
 آره، دوستای زیادی پیدا کردم که مثل خواهر برام عزیزن، تا حد خیلی خیلی زیاد:)))
 ۱۵. آرزو و ایده آل شما در وبلاگ و وبلاگ نویسی (چه خودتون چه دنیای وبلاگ نویسی) چیه؟ بنویسین.
 آرزوم برای خودم اینه که بتونم یه روز یه وبلاگنویس حرفه ای بشم و برای دنیای وبلاگنویسی هم اینه که اتفاقای هیجان انگیزتری براش بیفته:) 
منبع:blog.hatef.click
نلیسا 🌠🌟 ۲

من آدم صفر و صدم!

چند شب پیش، با دختر خالم سوار کشتی صبا (همون اژدهای خودمون) شدم، از ترس تمام مدت چشمام رو بسته بودم و جیغ میزدم و دو دستی دختر خالم رو چسبیده بودم. فردا شبش، دوباره سوار شدیم. قبل از حرکت، متصدی دستگاه اعلام کرد چون تو این دور،به جز شما دو نفر( من و دخترخالم)، همه پسرن میخوام تند تر از دورای دیگه برم و اگه می ترسید پیاده بشید، بعدشم اومد جلو و گفت خانوم شما دیشب خیلی ترسیدی، اگه میخواید دور بعد سوار بشید. حقیقتش بهم برخورد و گفتم نه نمی ترسم و میشینم:| 
واقعا تند رفت اما برای اثبات اینکه نمیترسم دستامو میاوردم بالا که نشون بدم حتی از میله ها نگرفتم و اصرار میکردم دوباره دوباره:|| و متصدی هم نامردی نکرد دوباره سرعتو بیشتر کرد:| 
دور دوم همه خانوما یه طرف نشستیم و پسرا هم یه طرف، یکی از دخترا با پسرا کل انداخت و بحث افتاد که دخترا می ترسن و برای اثبات اینکه ما نمی ترسیم چی کردم؟! سرپا وایسادم و دست زدم و ادای افتادن رو درآوردم و دور سومم به همین ترتیب نشستم:) چشمای متصدی چهار تا شده بود.
اینو گفتم که به چی برسم؟ به اینکه من همیشه در برابر موضوعات و مسائل همینم، یا صفره صفر یا صده صد. مثل شب اول که صفر بودم و حتی جرات نگاه کردن رو هم نداشتم و مثل شب دوم که با غرغر پیاده شدم و صد بودم. من آدم تعادل نبودم، بلد نیستم. تو روابطمم همینم، یا از یکی خوشم میاد یا بدم میاد، یا با یکی دوستم یا نیستم. حالا که فکر میکنم شاید تو درسم صفر بودم، شاید لازمه بهم بربخوره و صد بشم. 
+ اشتباهی پست رو نصفه نیمه انتشار دادم، معذرت:)))
نلیسا 🌠🌟 ۳
‏دنیای بی آرزو،
دنیای خوف انگیزی است،
و انسانِ بی آرمان، انسانی حقیر،
بسیار حقیر، و بسیار حقیر...

👤 نادر ابراهیمی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان