نلیسا


ورود هر گونه آشنا ممنوع⚠

مسابقه شیطنت

برای اطلاع از جزییات بیشتر به اینجا مراجعه کنید:)
 من تو دوران ابتدایی به صورت زیرپوستی شیطنت می کردم و تو دوران راهنمایی و دبیرستان کاملا علنی:-D 
 یکی از خاطرات شیرین دبیرستانم مربوط به اردوی سوم دبیرستانه. اون سال مدیر دبیرستانمون عوض شد و مدیرِ جدید برای نشون دادنِ میزانِ خفن بودنش تصمیم گرفت بچه های سال سوم رو به اردوی یک روزه ی خارج از استان ببره. شرایط اردو هم پوشیدن لباس فرم و همراه داشتن گوشی بدونِ دوربین بود. من و دوستم،باران، تو کل آموزش و پروش منطقه:| به شر و شور بودن معروف بودیم. تصمیم گرفتیم هم گوشی دوربین دار ببریم هم بدون دوربین، ولی یه مشکلی بود،اونم اینکه چجوری مخفیانه از خودمون عکس بگیریم. تو کل مسیر متفکر بودیم و دریغ از یه ایده. وقتی  رسیدیم به اولین مقصد، چیزی که دیدیم رو باور نمی کردیم...مثل معجزه بود. همزمان با ما، چند تا از دبیرستان های همون استان اومدن اردو و یکی از دبیرستان ها، لباس فرمش دقیقا مثل ما بود *__* خب کور از خدا چی میخواد؟ یواشکی من و باران قاطی گروه اونا شدیم و کل اردو رو کنارشون بودیم و هی زرت و زرت عکس گرفتیم.دبیرای اونا هم چون ما رو نمیشناختن کاری به کارمون نداشتن و مهره ی آزاد حساب می شدیم:) بعد از ناهار برگشتیم و به مقصد دوم رفتیم. اونجا متاسفانه خلوت بود و منظره ی جالبی هم نداشت، پس تصمیم گرفتیم عکس ها رو برای هم بلوتوث کنیم. یه جنگل اون اطراف بود، لای درخت ها نشستیم و مشغول بلوتوث شدیم و خب چون تعداد عکس ها زیاد بود،طول میکشید. یکهو صدای پا اومد،سرمون رو بلند کردیم دیدیم دو تا پسر غول تشن جلومون وایسادن. باران زیر گوشم گفت پاشو آروم آروم بریم که نفهمن ترسیدیم. خیلی مغرورانه بلند شدیم و از کنارشون رد شدیم،همزمان باران با صدای بلند می گفت: نلی قمه ی منو بده . منم می گفتم اول تو شوکر منو بده! یکم که دور شدیم،شروع کردیم به دویدن و از جنگل خارج شدیم.رفتیم جایی که بقیه ی بچه ها بودن ولی هیچکس اونجا نبود. خواستیم برگردیم سمت اتوبوس ولی راه رو یادمون نبود،یه مسیر آسفالت رو دیدیم و از همونجا رفتیم، غافل از اینکه اون مسیر به یه قهوه خونه ختم میشه و اون قهوه خونه پر از الواته:| 
وقتی اونجا رسیدیم خیلی ترسیدیم چون دیگه با ترفند قبلی نمی شد رد شد. پشت درخت ها قایم شدیم و منتظر موندیم که شاید دبیرا بیان دنبالمون. یک دفعه دیدیم یه پسر مرتب داره میاد و تیپش به این الوات ها نمیخوره، مجبور شدیم بهش بگیم کنارمون راه بیاد و ما رو ببره سمت اتوبوس که خوشبختانه قبول کرد. تا نزدیک اتوبوس شدیم، مدیرمون حمله کرد سمتون و ما بدو مدیر بدو. بالاخره نفس کم آوردیم و صلح کردیم. مدیرمون فکر می کرد اون پسر،دوست پسر یکیمونه و باهاش رفته بودیم سر قرار:||
 ما هم از ترس جونمون گذاشتیم تو خیالات خودش بمونه:-D
نلیسا 🌠🌟 ۰

نازترین خلق جهان نشسته روبروی من

روز اول که اومد حیاطمون، کوچیک و ناز بود، از آدما می ترسید و فرار می کرد. کم کم بهش نزدیک شدیم و نازش کردیم و غذا دادیم،الان دیگه یه عضو از خونوادمون شده... 
گربه ی نازم رو میگم:) 
شنیده بودیم گربه بی وفاست بخاطر همین فکر نمی کردیم پیشمون بمونه و اسم خاصی براش انتخاب نکردیم و اسمش شد"پیشی". 
الان؟ هر وقت دلمون براش تنگ میشه کافیه سرمون رو از در ببریم بیرون و بگیم "پیشی؟ پیشی؟" تا خودش رو برسونه دم در و برامون ناز کنه. روزایی که سرگرم درس و کاریم و خودمونو تو خونه حبس کردیم، خودشو به در میکوبه و میومیو میکنه،گاهی وقتا هم میاد پشت پنجره و از لای پرده یواشکی نگاهمون میکنه. پیشی انقدر با محبته که حتی مامانم که از گربه ها بدش میاد نازش میکنه و فکر غذا خوردنشه.  وقتی وارد حیاط میشیم،میاد و خودش رو به پاهامون میماله و برامون ناز میکنه. حتی باهاش پیاده روی هم میریم، عاشق اینه دنبال سایه ی ما بدوه. 
پریشب بارون تندی میبارید، نگرانش شدیم که تو این بارون کجا بره و نتیجش این شد که درو باز کردیم تا گوشه ی پذیرایی جا خوش کنه:) 
+خواستم با این پست،برای آینده،یادگاری از پیشی داشته باشم:)
نلیسا 🌠🌟 ۰

خوشا به حال خواب / که گاهی میبیند تو را

دبیر شیمی دبیرستانم بود، تقریبا همسن مادرم ولی مجرد و ریزجثه بود. علااقه ای که به هم داشتیم زبانزد همه بود. 
دبیری که که هیچکس دوستش نداشت چون سخت گیر بود ولی من به خاطرش عاشق شیمی شدم. 
جوری من رو دوست داشت که کافی بود بگم تاریخ امتحان رو عوض کن، اونوقت دبیری که به هیچ وجه برنامش رو عوض نمی کرد به خاطر من این کارو میکرد. 
شنیدید میگن(حواسم به صدات بود، متوجه حرفات نشدم)؟ سال پیش دانشگاهی دقیقا همین حالم بود، سر زنگ شیمی محو صداش می شدم، می خواستم صداش رو برای روزایی که قراره نبینمش ذخیره کنم اما انقدر محوش می شدم که چیزی از درس نمی فهمیدم. 
پارسال برای روز معلم، عکس کلاس ما رو گذاشت پروفایلش. خواهر دوستم که دانش آموزش هست ازش دلیلشو پرسید گفت چون بهترین دانش آموزم تو اون کلاس بود .
حالا چی شد که راجع بهش نوشتم؟ 
دیشب خوابش رو دیدم، با هم رفتیم کلاسای مدرسه رو گشتیم، هر کسی رو میدید می خندید می گفت نلی جان همون کسیه که همیشه ازش تعریف میکنم، دختر خوبم اومده دیدنم*__* 
الان شدید دلتنگشم،چون به شعر علاقه داره میخوام یه شعرخوب براش بفرستم:) 
+ واقعا دبیر خوبی بود، برای امتحانات میانترم باید دو تا از تست های سخت تیزهوشان رو تشریحی حل می کردیم:/ امتحانمون رو هم میگفت اگه کسی تو برگه بالای۱۲ بشه، یعنی درس رو فهمیده، در این حد سخت بود:| 
+تیتر از افشین صالحی 
*بعدا نوشت: کیت جان من ریپورتم،اگه تونستی تو تل بهم پی ام بده.
نلیسا 🌠🌟 ۰

ماجراهای دوستام(2)

خب طبق این پست قرار شد که از دوستام بازم بنویسم.

+دوست چادریم که معرف حضورتونه الان دانشجوی پیام نوره، یکی از اساتیدشون میان ترم رو شفاهی میگیره، نوبت این که رسیده نتونسته کامل جواب بده، با استاد قهر کرده گفته حق نداری این نمره رو وارد کنی، سیستم از تو بیشتر نمره میده:/

جالبه که اصلا به حریم خصوصی و این قرتی بازیا اعتقادی نداره، اگه از گوشیت خوشش بیاد، ممکنه تا یه هفته رنگ گوشیتو نبینی😐

+رئیس انجمن اسلامی مدرسه راهنمایی مون بودم، با هزار تا کولی بازی یه اتاق که چاپخونه ی قدیمی مدرسه بود رو به عنوان دفترم انتخاب کردم، کلیدشم فقط من داشتم، با دوستام زنگ های تفریح میرفتیم اونجا، درو قفل میکردیم و با گوشی آهنگ میذاشتیم.

یه روز زنگ آخر بود، کلید تو قفل گیر کرد و همه داشتن میرفتن خونه، ما ۳ نفر هم حبس شدیم اون تو😓

تصور کنید چه حالی داشتیم گوشیمون شارژ تک هم نداشت، تو یه اتاق ۲در۳، بدون پنجره، طبقه ی دوم.

انقد داد زدیم تا مستخدم مدرسه صدامونو شنید و نجاتمون داد:)

+ گروه سرود مدرسه و شهرمون بودیم، فقط به عشق این میرفتیم که با پولش لوازم آرایشی بخریم.

+ یه دوستی هم دارم که هر چی پول دستش میاد برای دوست پسرش خرج میکنه، مدیونید اگه فکر کنید به اسم پسر، تیغش میزدیم😄

بعد همیشه تو خونشون کیف پول و کمربند و این چیزا برای مناسبت های یهویی داشت.

نلیسا 🌠🌟 ۰

من به چشمان تو دل بستم و شاعر گشتم/چه مبارک قدمی داری و فرخنده دلی

تجربه ثابت کرده همه ی فیلم های عروسی،توانایی این رو دارن که به یه فیلم طنز تبدیل بشن. چرا راه دور بریم؟ بیاید فیلم عروسیه خودم رو براتون بررسی کنم. 
اولِ فیلم،شاهد آماده شدن داماد هستیم،بماند که چرا بین اون همه آدم،کسی نمی تونست کراوات داماد رو ببنده:/ همه میان جلو،یکم با کراوات ور میرن،بعد میگن نه من فقط تو گردن خودم می تونم ببندم:|| 
بااین اوضاع،هر چی داماد میگه باشه خودم می بندم،همه میگن نه!!! ما برات می بندیم. 
بعد از اینکه داماد آماده شد،یه بچه ی تخس اومد کل برف شادی رو،رو کمر داماد خالی کرد:/ 
 عمه ی داماد هم نهایت سعیش رو برای زیباتر شدن داماد انجام داد و یه عالمه نقل پاشید تو موهاش:/ و در ادامه ی مراسم،یه داماد رو می بینیم که خم شده و مهمون ها تلاش می کنن بدون خراب کردن مدل موی داماد،نقل ها رو از موهاش خارج کنن.
 خب صحنه ی بعدی رو در جلوی آرایشگاه می بینیم. عروس میخواد سوار ماشین بشه و از اونجایی که خبر نداره موهاش تا آسمون بلند شده:/  با کله میره تو سقف ماشین.مدیونید اگه فکر کنید داماد دلش سوخت،فقط داشت با دست عروسو هل می داد تو ماشین و می گفت سوار شو فیلم خراب نشه. 
در طول مسیر،شاهد حرکت دسته گل عروس به مانندِ برف پاک کن ماشین هستیم.
 (ما رسم داریم عروس که وارد میشه،یک نفر تو یه تشت کوچیک،آب روی پای عروس میریزه و از اون آب،بعدا چهارگوشه ی خونه می ریزن.چون حدیث از پیامبر داریم که با این کار، برکت به خونه میاد)همسرم از این رسم بی اطلاع بود،البته از خیلی از رسومات بی اطلاع بود چون ما از دو فرهنگ متفاوتیم. بعد خوش و خرم با مهمون ها سلام و احوالپرسی می کنن و عروس با دستش،همزمان که دسته گل رو گرفته، دامن لباسش رو نگه میداره و میشینه،در همین حین،داماد رو می بینیم که رو دسته گل میشینه و تلاش عروس برای بیرون کشیدن دسته گل از زیر داماد را شاهد هستیم:/
 (رسم دیگه ای که داریم اینه که به دست عروس و داماد،یه مقدار برنج خام میدیم و اون ها وقتی قراره از خونه بیرون برن،به مرور این برنج رو به زمین می ریزن،به نیت اینکه مجرد ها،مثل همین دونه های برنج،پشت سر عروس و داماد، یکی یکی مزدوج وخوشبخت بشن)وقتی برنج رو دادن،شاهد این هستیم داماد باهاشون بازی می کنه و بعد به دست عروس حمله می کنه و اصرار داره برنج ها رو بده من:/ و وقتی موفق نمیشه، باز با برنج های خودش بازی می کنه و در نهایت،همشون رو توی جیبش می ریزه:///
 البته که موارد برای بیان کردن زیاده ولی در همین حد کافیست که ما هروقت دلمون می گیره، فیلم عروسیمون رو تماشا می کنیم و از غم دوعالم،فارق می شویم. 
خلاصه که مزدوج شدید، فیلم خام(میکس نشده) عروسیتون رو به کسی نشون ندید. با تشکر،یک داغ دیده.
نلیسا 🌠🌟 ۰

یاد باد آن روزگاران،یاد باد(۱)

*موقعیت:سر جلسه ی امتحان ریاضی  
+پیس پیس،نلی؟ 
_ها؟ 
+برگت رو بده جوابا رو چک کنم بریم. 
_باشه. (برگه ی امتحانیم رو به باران که پشت سرم بود،دادم و خودم با برگه ی باطله ام مشغول شدم) 
دبیر اومد بالای سرم:نلی برگت رو ببینم؟میخوام ببینم فلان سوال رو تونستی حل،کنی یا نه؟ 
_اه خانم الان نه،دارم یه مسئله رو حل می کنم حواسمو پرت نکنید.(داشتم از استرس می می مردم:/) 
دبیرکه رفت برگم رو پس گرفتم و از جلسه اومدیم بیرون.
 *زمان اعلام نمرات: 
من و باران: خانوم ما مطمئنیم ۲۰ می شیم چرا۱۸ دادید؟ 
~://برید اونور، انقدر پررو نباشید،من که فهمیدم برگه هاتون رو جا به جا می کردید. نخواستم آبروتون رو ببرم،فقط نمره کم کردم. 
من و باران:نه ما برگه جا به جا نکردیم.خانوم چرا تهمت می زنید؟؟؟اگه واقعا شما دیدید ما اینکارو کردیم باید همون موقع می گفتید،شما چرا بدون مدرک نمره کم کردید؟؟؟ 
(و اینگونه نمره مون از۱۸ به ۱۹/۵ افزایش پیدا کرد، ولی نامرد اون نیم نمره رو نداد:( ) 
______________________________________________ 
*موقعیت:سر کلاس دین و زندگی.      
*زمان:چند روز بعد از فوت مرتضی پاشایی 
تیارا به دبیرمون گفت:من پاور پوینت و کلیپ برای این درس آماده کردم و میخوام کنفرانس بدم. دبیرمون قبول کرد و مشغول نوشتن طرح درس شد.ما هم پروژکتور کلاس رو روشن کردیم و کلیپ مراسم مرتضی پاشایی رو به صورت سایلنت پلی کردیم:/ ما اشک می ریختیم و دبیرمون کیف می کرد:||| 
می گفت وااای بچه ها من هیچوقت فکر نمی کردم شما انقدر مذهبی باشید،آفرین تیارا،بچه ها خیلی تحت تاثیر قرار گرفتن،نمرت رو کامل می گیری:) 
(البته که هر وقت دبیرمون سرش رو بلند میکرد،سریع پاور پوینت رو نمایش می دادیم) 
____________________________________________ 
ما شلوغ ترین کلاس بودیم،دبیرستانمون وسط شهر بود. یه روز دبیر نداشتیم،از پنجره ی کلاس رفت و آمد هارو نگاه می کردیم. دیدیم یه پسر سنگک داغ خریده،یکی از بچه ها داد زد:نامرد انصافه ما گرسنه باشیم تو سنگک داغ بخوری؟
 هیچی دیگه ده دقیقه بعد،پسره با یه سنگک و یه قالب پنیر برگشت و از پنجره اینا رو بهمون داد:) هر روز،کارمون این بود ازپنجره بهش پول بدیم برامون سنگک و پنیر بخره.صبحونه ی دسته جمعی خیلی می چسبید ولی متاسفانه کلاسای دیگه ما رو لو دادن و مدیر،کلاسمون رو به روبه روی دفتر انتقال داد و اون پنجره رو جوش داد://
نلیسا 🌠🌟 ۰

کودکیِ عجیبِ من(۲)

قول داده بودم که ادامه ی بیوگرافیم رو بنویسم،خب اینم از بخش دوم: 
این قسمت: دوران دبستان 
برخلاف همیشه که دختر شیطون و شری بودم، تو مدرسه در آرام ترین حالت ممکن بودم، جوری که وقتی مامانم میومد مدرسه و معلم ها از من تعریف میکردن، مامانم با شک میگفت: مطمئنید درست میگید؟دختر من اینجوری نیستا .
عاشق مدرسه و درس بودم، اما این باعث نمیشد تو خونه و محله شیطنت نکنم:)) 
باز هم حیوونا مورد علاقه ی من بودن، ماهی عیدم که می مرد،سرش رو تو دهنم میذاشتم و بهش تنفس مصنوعی میدادم،اونم چند دقیقه زنده میشدو دوباره می میرد، یکی دوساعت اینکارو تکرار میکردم،وقتی از زنده شدنش نا امید میشدم جراحیش میکردم محتویات شکمش رو درمیاوردم و به گربه ها میدادم، جسدش رو هم دفن میکردم.
 یا سعی میکردم به جوجه کفتر ها پرواز یاد بدم،از بالای نردبون پرتشون میکردم ولی خیلی بی استعداد بودن چون با کله میخوردن زمین و می مردن:// 
جوجه های رنگیم رو سوار تاب میکردم تا بازی کنن ولی اونا دوست داشتن پرواز کنن،از تاب میپریدن پایین و می مردن:(( 
دوست داشتیم حیوون خونگیم لاک پشت باشه،یه لاک پشت پیدا کردم و نگهش داشتم، با چوب میزدم توی لاکش تا سرشو بیرون بیاره من بتونم نازش کنم:)) میخواستم براش قلاده درست کنم اما بابام اجازه نمیداد:(( 
یه شب که من خواب بودم،مامان بابام لاکپشت نازنینم رو فراری دادن.
 جوجه اردک هامو میبردم تو حوض تا بهشون شنا و زیر آبی رفتن یاد بدم، سرشون رو میگرفتم و به زور زیر آب نگه میداشتم ولی خفه شدن:(( 
محرم ها تو کوچمون مسابقه برگزار میکردم،هر کس که میتونست قطره های شمع بیشتری رو روی دستش بریزه برنده بود،البته یه سریا هم دستشون میسوخت که خب مشکل از اونا بود نه مسابقه ی من:)) 
با گل های بابونه گردن بند میساختم و تو کوچه وایمیستادم تا بفروشمشون، البته با برخورد جدی مامان بابام مواجه شدم .
صبح ها خواب میموندم وبا دوچرخه،مدرسه میرفتم ولی موقع برگشت یادم میرفت که دوچرخه آوردم و با سرویس بر میگشتم .
نقاشی هنوزم مورد علاقم بود و برای داداشمم من نقاشی میکشیدم.
نلیسا 🌠🌟 ۰

خاطره ی اولین کنکور

امروز دوست عزیزم تو وبلاگش پست جالبی نوشت و یادآوری کرد که سال نود و چهار تو همچین روزی مشغول کنکور دادن بودیم،منم گفتم تجدید خاطره کنم و خاطره ی اون روز رو بنویسم.
 روز قبلش از صبح بیدار شدم و با دوستم فاطمه وسایل و خوراکی هایی که میخواستیم ببریم سر کنکور رو آماده کردیم و بعد سر اینکه چه لباسی بپوشیم فکر کردیم و ناهار خوردیم وclash بازی کردیم،عصری که دفترچه ی کنکور ریاضی۹۴رو،رو سایت گذاشتن، رفتیم کافی نت و دفترچه ی عمومی رو پرینت گرفتیم وتا ۱۲ شب چند بار مرورش کردیم.
 ساعت دوازده تا یک هم رفتم پارک و تاب بازی کردم تا فکرم آزاد بشه،انقد بیخیال بودم که همسایمون به مامانم میگفت خوش بحال نلی، من خواهرم فردا کنکور داره خوابم نمیبره از استرس. 
شب من رو به زور از جلوی تلویزیون بلند کردن و مجبورشدم بخوابم،تو رختخواب تازه استرس گرفتم و دو ساعتی طول کشید تا خوابم ببره. 
صبح کنکور،تو خونه من آخرین نفری بودم که بیدار شدم،سویشرت و خوراکی هام رو با مدادی که دبیر شیمیم تو کربلا تبرک کرده بود و به هر کدوم از ما داده بود تا باهاش کنکور بدیم رو برداشتم و از زیر قرآن گذشتم و با مامانم و فاطمه و مامانش رفتیم سمت دانشگاه.
 سر جلسه که رفتیم به جای آبمیوه،آب معدنی دادن،بچه ها شوخی میکردن میگفتن سازمان سنجش میدونه ما درس نخوندیم برامون خیلی خرج نکرده. 
من به شدت سرمایی هستم و از شانس بدم صندلیم دقیقا زیر کانال کولر بود برای همین مجبور شدم علاوه بر اینکه سویشرتم رو بپوشم،سویشرت دوستمم بگیرم و اون رو هم بپوشم.
 از تکنیک زمان نقصانی قلمچی استفاده کردم و عمومی ها رو با خیال راحت جواب دادم،یه ربع وقت اضافه آوردم،حالا تصور کنید سر جلسه ی کنکور یه نفر دو تا سویشرت پوشیده و داره میلرزه و چشمش به ساعته و آجیل میخوره.
 اختصاصی رو که دادن تا جایی که تونستم زدم ولی چون با فاطمه هماهنگ کرده بودیم که تا آخر بشینیم نشستم و انقد آجیل و کیک خوردم که وقتی اومدم خونه نتونستم ناهار بخورم. 
البته اینم بگم من وقتی استرس دارم فقط خوردن آرومم میکنه و اگه تو کنکور چیزی نخورم وسط هاش تمرکزم رو از دست میدم. خداکنه امسال دیگه آخرین و بهترین کنکورم رو بدم....
کنکوری ها موفق باشید:))
نلیسا 🌠🌟 ۰

باش تا جان برود در طلب جانانم

یکشنبه با همسری رفتیم مرکز شهر خرید...از وقتی از ماشین پیاده شدیم بارون بارید آخراشم تبدیل به برف شد...ولی ما از رو نرفتیم

اینم ماجراهای خرید ما:))

نلیسا 🌠🌟 ۰
‏دنیای بی آرزو،
دنیای خوف انگیزی است،
و انسانِ بی آرمان، انسانی حقیر،
بسیار حقیر، و بسیار حقیر...

👤 نادر ابراهیمی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان