نلیسا


ورود هر گونه آشنا ممنوع⚠

نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو

همیشه که نباید من تو پست ها حرف بزنم، ایندفعه شما برام بگید، با جان دل میشنوم :)
ترجیحا ناشناس بگید و هر چی دلتون میخواد :)



+ تیتر از سعدی عزیز^__^

نلیسا 🌠🌟 ۱۴ نظر ۱۵

دنیا هنوز قشنگیاشو داره😍

واقعا نمیدونم به چه زبونی و چجوری از هاتف تشکر کنم، امروز زحمت کشید و کل آرشیوم رو به این وب انتقال داد.

خیلی خوشحالم*__*

خدا این دوست خوبو ازم نگیره:)))

بازم میگم خیلی خیلی مررررسی:))))))

نلیسا 🌠🌟 ۱۲ نظر ۱۵

مائیم و خیال یار و این گوشه ی دل...

دوستای قدیمی به خونه ی جدیدم خوش اومدید:))

+ لطفا تا چند وقت لینکم نکنید تا خطر رفع بشه:)

++تیتر از مولانای جان*__*

نلیسا 🌠🌟 ۴ نظر ۸

چالش روز وبلاگ نویسی فارسی

۱. وبلاگ نویسی رو چطوری و از چه زمانی شروع کردین. از حال اولین پستتون بگین و اگر میدونین روزش رو هم بنویسین. حال و هوای اون روزها رو بگین. 
اولین بار سال ۸۹ تو جلسه های انجمن اسلامی، با وبلاگ آشنا شدم. اولین وبلاگم رو همون سال نوشتم فکر کنم اسمش" دلنوشته های من" یا همچین چیزی بود که توش متن هایی که گه گاهی می نوشتم رو پست می کردم. خیلی برام جالب بود، انگار دریچه ی یه دنیای جدید به روم باز شده بود. سعی می کردم بیشتر بنویسم تا دوست پیدا کنم که متاسفانه اون سال ها هیچ دوستی پیدا نکردم 
۲. وبلاگ نویسی آیا چهارچوب خاصی داره؟ آیا باید به یک قواعدی پایبند بود یا خیر؟ نظرتون رو بگین.
نه، به نظرم فقط میتونه یه قانون داشته باشه: خودت باش هر چقدر خوب، هر چقدر بد. ۳. مخاطب هدف شما معمولا کیه ؟ برای کی می نویسین؟ (مخاطب خاص منظورم نیست. خوانندگان وبلاگ منظورمه.برای کدام دسته از خوانندگان می نویسین).
 مخاطب اصلیم خودمم، شاید بیشتر وقت ها می نویسم تا یه چیزایی رو به خودم گوشزد کنم. 
۴. وضعیت فعلی وبلاگستان رو چطور می بینین؟ 
نظر خاصی ندارم، هم خوبه هم بد. خوب چون قلم ها خیلی قوی تر از گذشته ان، بد چون دورویی بین بلاگرا زیاد شده.
۵. فکر می کنین برای جلوگیری از کپی کردن چکار میشه کرد؟ آیا مشکلی با کپی شدن دارین؟ 
هیچ کاری به جز وجدان داشتن. من چیز خاصی نمینویسم اما چون دلنوشته هام هستن، خیلی ناراحت میشم کسی کپی کنه. 
۶. آیا شبکه های اجتماعی دشمن وبلاگ نویسی ان؟ به نظر شما چه تاثیری روی وبلاگ داشته؟ 
آره، چون دسترسی و کار باهاشون راحت تره مخاطب رو از وبلاگ دور می کنن. به نظرم رونق وبلاگ رو کمتر کردن و کسی دیگه حوصله ی متن های طولانی رو نداره.
 ۷. وبلاگ نویسی چه اثری روی زندگی شخصی تون گذاشته؟ بیشتر در موردش بنویسین؟ 
تحول خیلی بزرگی تو زندگیم ایجاد کرد، کمکم کرد از بحران های روحیم راحت تر بگذرم و درس های زیادی بگیرم. 
۸. قدرتمند ترین زمانتون توی وبلاگ نویسی به نظرتون کی بوده و به نظر شما چه چیزی قدرت حساب میاد؟ بر اساس چه مبنایی این فکر رو می کنین؟ 
فکر کنم چند ماه اولی که این وبلاگ رو نوشتم. شاید قدرت یعنی اینکه وقت بیشتری بذاری و فید بک های خوبی بگیری و ارتباطت با بقیه قوی تر باشه. چون حس میکنم وبلاگ مینویسیم تا کسایی رو پیدا کنیم که هم فکرمون باشن و درکمون کنن، پس هر چقدر این ارتباط قوی تر باشه، وبلاگمون قوی تره.
 ۹. چقدر نظرات وبلاگ و آمارتون براتون مهمه (چه محتوایی چه تعدادی)‌؟ کامل توضیح بدین. 
نظرات از نظر محتوا، برام مهمن، دوست دارم نظر مخاطبم رو بدونم، خیلی وقت ها کمکای خوبی بهم شده. 
۱۰. وبلاگ چه چیزی رو به شما داد و چه چیزی ازتون گرفت؟ 
وبلاگ قدرت بیان و دوستای خوبی رو بهم داد و تنهایی و انزوا و اعتماد به آدم ها رو ازم گرفت. 
۱۱. مشکلاتی که سر راه وبلاگ نویسی هست چیه؟ 
اینکه گاهی دلسرد میشی یا تو شلوغی های زندگی از وبلاگ فاصله میگیری، گاهی مجبور میشی خود سانسوری کنی. 
۱۲. جذابیت وبلاگ ها و وبلاگ نویسی توی چیه؟ 
میشه دنیا رو از دید آدم های مختلفی دید و انگار جای همه زندگی می کنی:) 
۱۳. چی نگه تون داشته که نوشتن وبلاگتون رو ادامه میدین؟
 تهدید های هاتف 
۱۴. دوست خوبی از وبلاگ پیدا کردین؟ چقدر باهاش صمیمی شدین؟
 آره، دوستای زیادی پیدا کردم که مثل خواهر برام عزیزن، تا حد خیلی خیلی زیاد:)))
 ۱۵. آرزو و ایده آل شما در وبلاگ و وبلاگ نویسی (چه خودتون چه دنیای وبلاگ نویسی) چیه؟ بنویسین.
 آرزوم برای خودم اینه که بتونم یه روز یه وبلاگنویس حرفه ای بشم و برای دنیای وبلاگنویسی هم اینه که اتفاقای هیجان انگیزتری براش بیفته:) 
منبع:blog.hatef.click
نلیسا 🌠🌟 ۲

امروز دلم خیلی برات تنگ شده دایی جانم

خانواده ی شهید بودن به حرف راحته ولی تو عمل.... 
دایی جانم سی سال مفقود الاثر بود، هم رزماش میگفتن شهید شده ولی پدربزرگ و مادربزرگم هیچوقت باور نمی کردن، میگفتن اسیر شده بر می گرده. اسرا هم برگشتن و دایی من نیومد. 
از ساعت 11شب به بعد، به پدر بزرگ و مادربزرگم زنگ نمی زدیم چون چشم به راه داییم بودن و با هر زنگِ نیمه شب، قلبشون تند میزد. بنیاد شهید 3 بار مجلس ترحیم گرفت ولی بازم باور نکردن، نمیخواستن که باور کنن. با اصرار زیاد بعد بیست و چند سال، بالاخره پدربزرگم اجازه داد یه سنگ قبر خالی تو گلزار شهدا، به یاد داییم بذارن. از اون سال،اوضاع بدتر شد... 
دیگه جرات نمی کردیم از شهدای گمنام حرف بزنیم، جرات نمی کردیم اخبار نگاه کنیم که مبادا بگه جایی شهید گمنام آوردن. با دیدن هر شهید گمنام پدربزرگ و مادربزرگم قلبشون از جا کنده میشد که نکنه پسر ماست که میره یه شهر غریب. مادربزرگم سر مزار هر شهید گمنام که می رفت مثل پسر خودش قربون صدقه اش می رفت و براش لالایی می خوند. 
سی سال که گذشت، یه روز سرد پاییزی خبر اومد که داییم برگشته، نشونش پلاکشه و شماره پلاکی که هم رزماش سی سال زمزمه کردن تا یادشون نره. وقتی رسیدم خونشون، مادربزرگم بغلم کرد، میگفت بگو گریه نکنن، پسرم برگشته، گل پسرم اومده براش عروسی بگیرم. خاله ام خنچه ی عقد خریده بود براش، حنا آماده کردن، کِل می کشیدن. وقتی داییم اومد، براش قربونی کردن، همه ی شهر به استقبالش اومدن. روز خاکسپاری برام خیلی عجیب بود، حتی من که داییم رو ندیده بودم دلم براش تنگ بود. 
جمعیتی که اومده بودن قابل توصیف نبود، شوق و غروری که تو چشمای پدربزرگم بود...آرامشی که تو چهره ی مادربزرگم بود... غمی که رو دوش خواهراش سنگینی می کرد...تنهاییِ برادرش... پدربزرگم گفت خودم باید پسرمو تو قبر بذارم... ما می ترسیدیم اگه ببینه از گل پسرش چیزی نمونده بلایی سرش بیاد اما... پدربزرگم اشک هم نریخت، فقط گفت: خوش اومدی پسرم. 
اما نگم از بعد اون روز...امید تو دل پدربزرگ و مادربزرگم مرد...کمرشون خم شد... پدربزرگم روز به روز ضعیف تر شد و آخرش، مهمون داییم شد. سخته سی سال منتظر پسر ۱۷ساله ات باشی و آخرش فقط از رو پلاک بشناسیش. سخته به خاک بسپاریش در حالی که یه دل سیر نگاش نکردی. سخته پسر رعنات رو بفرستی و یه قنداقه تحویل بگیری... 
+ فیلم های اون روز رو نگاه میکنم و اشک میریزم، کاش یک بار می دیدمت دایی.
نلیسا 🌠🌟 ۴

معرفی یک دوست خوب:)

وبلاگ هاتف جزو وبلاگایی هست که هیچوقت دست خالی ازش بیرون نمیای، همیشه حرفی برای گفتن و چیزی برای آموزش، داره:) 
تو این پست، هاتف تصمیم گرفته به ما بلاگرا، یه سری آموزش برای کد قالب و ... بده که خودکفا بشیم، برای شروعش هم به ۷۰ تا لایک نیازه، پس دست بجنبونید :)) 
+ قالب جدید رو هم از این سایت هاتف برداشتم که زحمت کشیده و این قالب های گوگولی رو برای بیان در دسترس قرار داده:))
نلیسا 🌠🌟 ۰

دسنداز بند

از طریق کانال وبلاگ نویس محبوب(ماری جوانا) با دسنداز بند آشنا شدم و کلی ذوق کردم. دلم نیومد تک خوری کنم:) 
+آدرس کانال تلگرام دسنداز بند: DasandazBand@
 متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
نلیسا 🌠🌟 ۱

هر چه از دوست رسد نیکوست

شنبه،یک اردیبهشت بود.صبح قبل از اینکه درس خوندن رو شروع کنم وبلاگمو چک کردم و با این پست روبرو شدم، انقدر سرگرمش شدم تا تونستم به جواب برسم و... بله،برنده شدم*__* 
یکی از بهترین هدیه های عمرم شد یه غزلیات سعدی با امضاهای دلبر:)) 
+از همتون ممنونم بچه های خوب رادیو بلاگی ها....صداتون گرم:)
نلیسا 🌠🌟 ۰

چالش: چند چیز عجیب من

وبلاگ یک هاتف یه چالش جالب راه انداخته که قراره هر کس چند ویژگی عجیب و خاص خودش رو بنویسه،منم چیزهایی که یادم اومد رو نوشتم:
نلیسا 🌠🌟 ۰

حیف نیست بهار؛ از سرِاتفاق بغلتد در دستم، آن وقت تو نباشی؟

وسط شلوغی های دید و بازدید عید و مسافرت های شیرین نوروزی دلم یک جای دنج میخواست ،
 جایی که خودم باشم و آدم های امنِ اطرافم ... 
و چه جایی بهتر از وبلاگ محبوبم؟! 
حیف نبود بهارم بی شما بگذره؟! 
+ تیتر از شمس لنگرودی
نلیسا 🌠🌟 ۰
‏دنیای بی آرزو،
دنیای خوف انگیزی است،
و انسانِ بی آرمان، انسانی حقیر،
بسیار حقیر، و بسیار حقیر...

👤 نادر ابراهیمی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان