نلیسا


ورود هر گونه آشنا ممنوع⚠

از هر دری، سخنی!

1- یه بار من و همسرم خواستیم خودمونو تحویل بگیریم یه عالمه چیپس و پفک خریدیم، چون من عاشق بال کبابم رفتیم بال مرغ بخریم.

تا گفتیم بال مرغ میخوایم، مرغ فروشه یه نگاه به پلاستیک چیپس انداخت یه نگاه به بال مرغ، یه لبخند ملیح زد،گفت: ایول شما هم؟!

ما :|||

2-دیروز دوست همسرم با پسر خوشمزه ی 1سالش اومد دم در، به همسرم گفتم پسرش رو بیاره خونه ببینمش. تا گذاشتمش زمین همه ی اتاقا رو گشت و تا چشمش به عروسک ببعیم افتاد بامزه گفت: بع بع:)

من مردم براش...

کف آشپزخونه حدود 5 سانت بلند تر از پذیراییه، پسر خوشمل دم آشپزخونه وایساده بود و نمی تونست بیاد پایین، مظلوم دستاشو دراز کرد سمتم که کمکش کنم ^__^

وقتی رفت انگار رنگ از خونمون رفت.... خلاصه خواستم بگم بچه روح خونه است، مزه ی شیرین زندگیه:)

5- به همسرم میگم شنیدی97/7/7 صف زایمان شلوغ شده بود چون همه میخواستن تو این تاریخ رند بچشونو به دنیا بیارن؟ با نگرانی میگم:اینو که از دست دادیم، نظرت واسه99/9/9 چیه؟

بعد چند دقیقه با خوشحالی میگم: آخ جووون لازم نیس عجله کنیم، تا 12/12/12 هر سال یه روز تاریخ رند هست، پس فعلا دونفره میمونیم:)))

6- تو نوبت دندون پزشکی نشسته بودم و بازی پرسپولیس رو نگاه می کردم، یهو چشمم خورد به کسی که اون سمت سالن نشسته و روپوش و دستکش تنشه. گفتم شاید توهم زدم.

نیم ساعت بعد که بازی تموم شد نوبتم رسید و با تعجب دیدم همونی که تو سالن بود، اومد بالاسرم:))

اصلا تا فهمیدم پرسپولیسیه معطل شدنم یادم رفت:)))

7-تو آگهی دیوار یه DVD درسی که لازم داشتم رو پیدا کردم و با همسرم رفتیم به آدرسش. موقع خداحافظی آقاهه به همسرم گفت: این جزوه رو پارسال200 خریدم اما چون پسرم قبول شد رایگان رو DVD میدمش ایشالا دختر شما هم قبول بشه:|

همسرم رنگش پرید گفت: مرسی ولی این خانوممه.

تو ماشین همسرم حرص میخورد میگف یعنی قیافم انقدر بزرگتر از خودمه؟!  منم که انقدر خندیدم از حال رفتم، به همسرم میگم الان تو دلش میگه بیچاره دختره، شوهرش هم سن باباشه:))

+ میگن من بیبی فیسم و سنم به چهره ام نمیخوره(البته دوستایی که منو دیدن باید بگن درسته یا نه)، شاید دلیل اشتباهش این بود، چون همسرم فقط 6 سال از من بزرگتره.

8-اینم از پستی که تو پست قبل گفتم:)

مرسی از همتون.... حالم بهتر شد و تصمیم گرفتم این پست رو منتشر کنم:)

نلیسا 🌠🌟 ۱۸ نظر ۱۷

این شب های دوست داشتنی

امسال، اولین محرمی هست که تو شهر غریبم. چند شب اول چون کسی رو نمی شناختم تمایلی برای هیئت رفتن نداشتم و خونه موندم.

بعد چند روز، یکی از همکارای همسرم زنگ زد که خانوادگی با هم بریم هیئت، همین یخ منو برای بیرون رفتن شکست.

اینجا هر قومیتی هیئت جداگونه داره و به زبون خودشون عزاداری می کنن. اون شب هیئت لرها رفتیم ولی چون نوحه ی لری می خوندن من خیلی متوجه نمی شدم واسه همین از شبای بعد تقسیم شدیم و همسری رفت هیئت لرها و منم رفتم هیئت ترک ها:)

شب اول که رفتم هیئت ترک ها، خیلی احساس تنهایی می کردم چون نه کسی رو می شناختم و نه بلدم ترکی حرف بزنم و اونجا حتی بچه ها هم ترکی حرف می زدن.

ولی انگار دعاهای پارسالم برآورده شدن و من به طرز عجیبی الان با 90درصدشون دوستم:)))

دیگه عادت کردن که با من ترکی حرف بزنن و فارسی جوابشونو بدم.

دیشب مراسم نبود ولی همه مون رفتیم هیئت و تا 12شب حرف زدیم با هم، هیچ کدوم دوست نداشتیم برگردیم خونه:)

کاش این شبا بازم ادامه داشت....

پارسال یکی از بزرگترین آرزوهام پیدا کردن دوست بود و حالا؟ یه عالمه دوست تو سن های مختلف دارم...خدایا شکرت،بوس بوس:**

+ اینجا یه رسم خوبی که دارن اینه که صبحونه ی نذری میدن و ما به این بهونه، از 8 صبح با همیم:)

++تو همه ی لحظه ها یادتون بودم و براتون دعا کردم.

+++امروز یکم قالبو دستکاری کردم ولی بیشتر از این نتونستم درستش کنم، هر کی میتونه کمکم کنه فونتو عوض کنم.

همزمان هم دارم آرشیو رو تکمیل میکنم، دونه دونه عکس ها و لینک ها رو به پستا اضافه می کنم و اونایی که ناقص منتقل شدن رو کامل می کنم، ولی چقدر سخته:(

بعدا نوشت: یه دنیا ممنونم ازBکمپلکس عزیز که کمک کرد فونت رو درست کنم:))


نلیسا 🌠🌟 ۱۶ نظر ۱۴

من آدم صفر و صدم!

چند شب پیش، با دختر خالم سوار کشتی صبا (همون اژدهای خودمون) شدم، از ترس تمام مدت چشمام رو بسته بودم و جیغ میزدم و دو دستی دختر خالم رو چسبیده بودم. فردا شبش، دوباره سوار شدیم. قبل از حرکت، متصدی دستگاه اعلام کرد چون تو این دور،به جز شما دو نفر( من و دخترخالم)، همه پسرن میخوام تند تر از دورای دیگه برم و اگه می ترسید پیاده بشید، بعدشم اومد جلو و گفت خانوم شما دیشب خیلی ترسیدی، اگه میخواید دور بعد سوار بشید. حقیقتش بهم برخورد و گفتم نه نمی ترسم و میشینم:| 
واقعا تند رفت اما برای اثبات اینکه نمیترسم دستامو میاوردم بالا که نشون بدم حتی از میله ها نگرفتم و اصرار میکردم دوباره دوباره:|| و متصدی هم نامردی نکرد دوباره سرعتو بیشتر کرد:| 
دور دوم همه خانوما یه طرف نشستیم و پسرا هم یه طرف، یکی از دخترا با پسرا کل انداخت و بحث افتاد که دخترا می ترسن و برای اثبات اینکه ما نمی ترسیم چی کردم؟! سرپا وایسادم و دست زدم و ادای افتادن رو درآوردم و دور سومم به همین ترتیب نشستم:) چشمای متصدی چهار تا شده بود.
اینو گفتم که به چی برسم؟ به اینکه من همیشه در برابر موضوعات و مسائل همینم، یا صفره صفر یا صده صد. مثل شب اول که صفر بودم و حتی جرات نگاه کردن رو هم نداشتم و مثل شب دوم که با غرغر پیاده شدم و صد بودم. من آدم تعادل نبودم، بلد نیستم. تو روابطمم همینم، یا از یکی خوشم میاد یا بدم میاد، یا با یکی دوستم یا نیستم. حالا که فکر میکنم شاید تو درسم صفر بودم، شاید لازمه بهم بربخوره و صد بشم. 
+ اشتباهی پست رو نصفه نیمه انتشار دادم، معذرت:)))
نلیسا 🌠🌟 ۳

خوشبختی های کوچولو

دیشب ساعت یک رفتم سراغ دختر خاله ام و با هم رفتیم خونه ی مادربزرگ. بساطمون رو جمع کردیم و به اتاق خرپشته کوچ کردیم، دیدیم حیفه تو این هوا، زیر سقف بمونیم و راهی پشت بوم شدیم. 
همزمان با صدای محسن ابراهیم زاده ،موهامون با نسیم، به رقص دراومدن و ما شدیم شاهزاده های نیمه شبِ پشت بوم؛) 
شهاب سنگ دیدم و چشمام رو بستم و دعا کردم برای خودم و دختر خاله. با طلوع آفتاب، دیوونگی هامون جون گرفتن و پشت بوم و آسمونِ سر صبح، آتلیه ی مخصوص ما شدن. ساعت ۷ از سرما لرزیدیم و فرار کردیم تو اتاق و تا ظهر خوابیدیم:)) 
+ خدا از این سرخوشی ها قسمت همه تون کنه و برای ما هم تکرارش:))
              
نلیسا 🌠🌟 ۱

یه شب مزخرف دیگه

تظاهر کردن و لبخند زدن و با سیلی صورت رو سرخ نگه داشتن دردناکه...
 سخته از درون متلاشی باشی و ظاهرت، دل بسوزونه. کاش میشد دست خودم رو بگیرم و برگردم عقب.... 
برم پیش نلیِ بی تجربه و بزنم توی گوشش....یا برم به آینده و ببینم این کابوس تموم شده. این برهه از زندگیم خیلی بد و سخت و مزخرفه... هر روز بی حس تر و بی روح تر از قبلم و قلبم مچاله میشه از این همه دور شدن از رویاهام و هر روز من، سوگوار آرزوهای نلیِ ۱۸ ساله ام.
نلیسا 🌠🌟 ۱

انتخاب رشته

فقط دو روز از مهلت انتخاب رشته مونده و اکثر دوستای کنکوری سرگردونن. امیدوارم بتونن بهترین رشته و مسیر رو انتخاب کنن:)) 
اینم یه پست خوب راجع به پرستاری:)) 
+ممنون از سویل عزیز:)))
نلیسا 🌠🌟 ۰

حماقت!

حماقت بشر، تمومی نداره!!! مخصوصا حماقت های بعد از ساعت ۴ صبح!
نلیسا 🌠🌟 ۰

دنیای عجیبیه!

امروز صبح فهمیدم همکلاسی قدیمیم بارداره، من هنوزم تو بهتم هی به خودم میگم واقعا؟ کی انقدر بزرگ شدیم ما؟ وااای داره مامان میشه!!! چه ترسناک! 
هی با ناباوری عکس سونوگرافیش رو نگاه میکنم و میگم مامان بنظرت راسته؟ مامانمم میخنده میگه آخه چرا باید دروغ باشه؟! 
گرچه یه همکلاسیم بچه ی چند ساله داره اما من هنوز تو شوکم:| چند روز پیش هم عکس بچه ی ۴ماهه ی دوستم رو دیدم، به اون یکی دوستم میگم: چه دل و جراتی داره، مامان شده:|| 
چقدر این اتفاق برام ترسناک و عجیبه، تصور اینکه من بخوام کسی رو به این دنیا اضافه کنم و مسئولیتش با من باشه!!!
نلیسا 🌠🌟 ۰

پیشی عاشقتم*__*

دیشب سر شام بودیم که صدای در زدن شنیدیم، حدس زدیم مثل همیشه پیشی دلش تنگ شده و در میزنه که بریم پیشش.
 بعد شام درو باز کردیم تا بهش غذا بدیم و چیزی دیدیم که اینجوری 0_oشدیم. یه موش شکار کرده بود و در میزد که به ما نشونش بده تا ازش تشکر کنیم. میخواست نشون بده چجوری شکارش کرده، موش رو میذاشت یه گوشه بعد میرفت عقب کمین میکرد و میپرید روش. ده دقیقه این کارو کرد بعد موش رو گذاشت دم در و خودش رفت عقب، یکم نازش کردیم و ازش تشکر کردیم، اومد موش رو برداشت و خوردش:))
 دیشب انقدر ذوق کردیم و قربون صدقه اش رفتیم، بهش میگم پیشی یه تار موت می ارزه به صد تا هاپو
 +چرا گربه شما شکارش را برای شما می آورد؟ دست کم چهار نظریه مختلف در مورد این رفتار وجود دارد:
گربه شما هدیه ای به رسم قدردانی و ابراز علاقه اش به شما می دهد.
گربه شما می داند که شما شکارچی ماهری نیستید و می خواهد به شما آموزش دهد.
گربه شکارش را به خانه می آورد جایی که امن است و آنجا غذا می خورد.
گربه به سادگی سعی می کند شما را مطمئن سازد که غذای تازه ای دارید.
نلیسا 🌠🌟 ۰

Hello SUMMER

سلاااااااام تااااابستووووون 
کنکور۹۷ هم گذشت،دیگه مهم نیست نتیجه چی میشه، من بهش فکر نمیکنم، هر چی که بود گذشت، مهم اینه از تعطیلاتم استفاده کنم. به قول بابام یا اینوری میشم یا اونوری، تهش مرگ که نیست:))
 از مهر باید درس بخونم چه درس دانشگاه چه کنکور، پس باید از تعطیلاتم بهترین استفاده رو کنم:) 
+ممنون از دعاهای همتون و ممنون واسه اینکه این چند ماه غرغرای منو تحمل کردید؛)
نلیسا 🌠🌟 ۰
‏دنیای بی آرزو،
دنیای خوف انگیزی است،
و انسانِ بی آرمان، انسانی حقیر،
بسیار حقیر، و بسیار حقیر...

👤 نادر ابراهیمی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان