نلیسا


ورود هر گونه آشنا ممنوع⚠

نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو

همیشه که نباید من تو پست ها حرف بزنم، ایندفعه شما برام بگید، با جان دل میشنوم :)
ترجیحا ناشناس بگید و هر چی دلتون میخواد :)



+ تیتر از سعدی عزیز^__^

نلیسا 🌠🌟 ۵ نظر ۱۰

کنکور، این پل دوست داشتنی:)

عنوان این پست، اسم بخش جدیدی هست که به قسمت بالای وبلاگ اضافه شده:)

خیلی وقت ها نیاز داشتم تجربیات کسایی که این راه رو رفتن رو بخونم و یاد بگیرم و مجبور می شدم کلی وقت بذارم تا بخونم و یادداشت برداری کنم.

برای همین تصمیم گرفتم این پست ها رو یه جا جمع آوری کنم تا هم خودم استفاده کنم هم دوستای کنکوری دیگه:)


+ اگه پستی از قلم افتاده، لطف کنید بگید تا اضافه کنم:)

نلیسا 🌠🌟 ۸ نظر ۹

برای تو که باید باشی و نیستی....

ساعت 4 صبحه، نیم ساعت پیش با گریه ی امید بیدار شدم... طبق هر شب، گشنه اش بود،شیرش رو خورد و خوابید.
ولی من دیگه خوابم نبرد.....نشستم پای لپتاپ و مثل همه ی وقتایی که دلم میگیره برات تایپ میکنم...نامه هایی که هیچوقت ارسال نمیشن.
میدونم این فکرا غلطه ولی چی میشد اگه تو پدر پسرم بودی؟ دنیا به آخر می رسید یا از بزرگی خدا کم می شد؟
راستی بهت گفتم چرا اسمش رو گذاشتم امید؟ چون بعد تو، تنها امیدم برای زندگیه.
عجیبه ولی گاهی نگاهش مثل توعه، همونقدر شیطون و دلربا....اینجور وقتا یه دل سیر میبوسمش و نگاهش میکنم.
می ترسم....می ترسم از روزی که امید هم مثل تو ترکم کنه.... کاش اون روز هیچوقت نرسه.
دیروز خیلی دلتنگت بودم، تو راه برگشت از شرکت به خودم اومدم و دیدم نزدیک خونتم اما برگشتم.... دیگه مثل گذشته قوی نیستم ...طاقت دیدنت رو ندارم.
هنوزم پاتوقم اون میز گوشه ی  کافه ایه که دوتایی تو یه روز بارونی کشفش کردیم... هنوزم به رسم قدیم برات قهوه سفارش میدم اما انقدر نمیای که از دهن میفته.
یادته چقدر عاشقم بودی؟ هزار بار قسم خوردی تنهام  نمیذاری اما تهش چی شد؟ 
منو ببین.... دیگه دنبال عشق نیستم.
عشق!!چه واژه ی مضحکی... هر دو نفری رو که با هم میبینم تو دلم به این حالشون می خندم، به این توهمی که یه نفر تو رو از خودشم بیشتر میخواد.
اگه عشقی وجود داشت، اگه قولات راست بود، اون روز کذایی که من مریض بودم تنهایی دانشگاه نمی رفتی که اون نامرد بهت بزنه و من تا ابد چشم به راهت بمونم.
تو با من چیکار کردی؟؟؟؟ چرا سهمم از دیدنت شده پنج شنبه ها ؟ چرا انقدر تصویرت رو اون سنگ لعنتی بهم دهن کجی میکنه؟ چرا نموندی پیشم... 
نلیسا 🌠🌟 ۲۰ نظر ۵

از هر دری، سخنی!

1- یه بار من و همسرم خواستیم خودمونو تحویل بگیریم یه عالمه چیپس و پفک خریدیم، چون من عاشق بال کبابم رفتیم بال مرغ بخریم.

تا گفتیم بال مرغ میخوایم، مرغ فروشه یه نگاه به پلاستیک چیپس انداخت یه نگاه به بال مرغ، یه لبخند ملیح زد،گفت: ایول شما هم؟!

ما :|||

2-دیروز دوست همسرم با پسر خوشمزه ی 1سالش اومد دم در، به همسرم گفتم پسرش رو بیاره خونه ببینمش. تا گذاشتمش زمین همه ی اتاقا رو گشت و تا چشمش به عروسک ببعیم افتاد بامزه گفت: بع بع:)

من مردم براش...

کف آشپزخونه حدود 5 سانت بلند تر از پذیراییه، پسر خوشمل دم آشپزخونه وایساده بود و نمی تونست بیاد پایین، مظلوم دستاشو دراز کرد سمتم که کمکش کنم ^__^

وقتی رفت انگار رنگ از خونمون رفت.... خلاصه خواستم بگم بچه روح خونه است، مزه ی شیرین زندگیه:)

5- به همسرم میگم شنیدی97/7/7 صف زایمان شلوغ شده بود چون همه میخواستن تو این تاریخ رند بچشونو به دنیا بیارن؟ با نگرانی میگم:اینو که از دست دادیم، نظرت واسه99/9/9 چیه؟

بعد چند دقیقه با خوشحالی میگم: آخ جووون لازم نیس عجله کنیم، تا 12/12/12 هر سال یه روز تاریخ رند هست، پس فعلا دونفره میمونیم:)))

6- تو نوبت دندون پزشکی نشسته بودم و بازی پرسپولیس رو نگاه می کردم، یهو چشمم خورد به کسی که اون سمت سالن نشسته و روپوش و دستکش تنشه. گفتم شاید توهم زدم.

نیم ساعت بعد که بازی تموم شد نوبتم رسید و با تعجب دیدم همونی که تو سالن بود، اومد بالاسرم:))

اصلا تا فهمیدم پرسپولیسیه معطل شدنم یادم رفت:)))

7-تو آگهی دیوار یه DVD درسی که لازم داشتم رو پیدا کردم و با همسرم رفتیم به آدرسش. موقع خداحافظی آقاهه به همسرم گفت: این جزوه رو پارسال200 خریدم اما چون پسرم قبول شد رایگان رو DVD میدمش ایشالا دختر شما هم قبول بشه:|

همسرم رنگش پرید گفت: مرسی ولی این خانوممه.

تو ماشین همسرم حرص میخورد میگف یعنی قیافم انقدر بزرگتر از خودمه؟!  منم که انقدر خندیدم از حال رفتم، به همسرم میگم الان تو دلش میگه بیچاره دختره، شوهرش هم سن باباشه:))

+ میگن من بیبی فیسم و سنم به چهره ام نمیخوره(البته دوستایی که منو دیدن باید بگن درسته یا نه)، شاید دلیل اشتباهش این بود، چون همسرم فقط 6 سال از من بزرگتره.

8-اینم از پستی که تو پست قبل گفتم:)

مرسی از همتون.... حالم بهتر شد و تصمیم گرفتم این پست رو منتشر کنم:)

نلیسا 🌠🌟 ۱۸ نظر ۱۵

خواستم ولی نشد:(

+ یادداشت رمزی که دیروز به عنوان پیش نویس پست جدیدم نوشتم، هنوز کنار دستمه اما دستم به نوشتنش نمیره چون پر از خوشحالیه و من الان پر از غمم:(
شاید اتفاق خاصی نیفتاده باشه ولی من دیگه رمق ندارم:(((
+ نلیسا....دقت کردی تو 23 سالگی میری دانشگاه در حالی که دوستات تو 23 سالگی لیسانس میگیرن....
23....عدد عجیبیه.....عددی که همیشه به جادویی بودنش ایمان داشتم...
و چه ترسناک که انقدر زود داره میاد....
+ از ترحم بدم میاد.... من خودم این راهو انتخاب کردم پس ترحم ممنوع!
+ کنکورای پیاپی و بی ثمر منو زودرنج و ضعیف کرده....کنکور شده نقطه ضعف من....
+ دوستم زنگ زده میگه وااای نلیسا ورودیای جدید اومدن، دانشگاه حسابی شلوغ شده این روزا...بعد مکث میکنه، آب دهانش رو قورت میده و با لحن مهربون تری میگه: ایشالا قسمت خودت بشه بیای..... و من اینور گوشی، بی حس میگم مرسی.
+ دختر خالم که برام مثل خواهرمه، دانشجو شده و هر شب ازش می پرسیدم: چی خریدی؟ کی میری؟ کلاسات کی شروع میشه؟ و ....
حالا از دانشگاه و کلاساش باهام حرف نمیزنه......شاید فکر میکنه من ناراحت میشم ولی کاش بدونه من پر از ذوقم براش، دلم پر میکشه واسه روزی که ببینم جزو بهترینای رشتش شده.
+ خدایا....بس نیس دیگه؟ دلم پاییز دانشجویی میخواد.. یه پاییز پر از کشف چیزهای جدید.... این کتابام دیگه حرف جدیدی برام ندارن:(
نلیسا 🌠🌟 ۱۳ نظر ۲

پاییز من تویی، همین که می آیی تمام می شوم...

تاریخ امروز چقدر جالبه97/7/7 :))
منو یاد 88/8/8 میندازه، درسته اونقدر رند نیست ولی تاریخ خوشگلیه :)
صبح اول هفته ام با اتفاقای خوشگل و خبرای خوب شروع شد.
وقتی بعد از چند ماه کتاب شیمی رو باز کردم با این جمله روبرو شدم:
                                            "دیوانه ها و قهرمان ها از چیزی نمی ترسند، شما از کدومین؟"
من از کدومم؟ بهش فکر میکنم.....شاید دیوونگی هم بد نباشه، نه؟

+ من از همون آدمام که تو کتابام واسه خودم کامنت می نویسم یا نامه ای به آیندم :)
++تیتر هم از همین کامنتای لای کتابه :دی
نلیسا 🌠🌟 ۱۱ نظر ۱۱

این شب های دوست داشتنی

امسال، اولین محرمی هست که تو شهر غریبم. چند شب اول چون کسی رو نمی شناختم تمایلی برای هیئت رفتن نداشتم و خونه موندم.

بعد چند روز، یکی از همکارای همسرم زنگ زد که خانوادگی با هم بریم هیئت، همین یخ منو برای بیرون رفتن شکست.

اینجا هر قومیتی هیئت جداگونه داره و به زبون خودشون عزاداری می کنن. اون شب هیئت لرها رفتیم ولی چون نوحه ی لری می خوندن من خیلی متوجه نمی شدم واسه همین از شبای بعد تقسیم شدیم و همسری رفت هیئت لرها و منم رفتم هیئت ترک ها:)

شب اول که رفتم هیئت ترک ها، خیلی احساس تنهایی می کردم چون نه کسی رو می شناختم و نه بلدم ترکی حرف بزنم و اونجا حتی بچه ها هم ترکی حرف می زدن.

ولی انگار دعاهای پارسالم برآورده شدن و من به طرز عجیبی الان با 90درصدشون دوستم:)))

دیگه عادت کردن که با من ترکی حرف بزنن و فارسی جوابشونو بدم.

دیشب مراسم نبود ولی همه مون رفتیم هیئت و تا 12شب حرف زدیم با هم، هیچ کدوم دوست نداشتیم برگردیم خونه:)

کاش این شبا بازم ادامه داشت....

پارسال یکی از بزرگترین آرزوهام پیدا کردن دوست بود و حالا؟ یه عالمه دوست تو سن های مختلف دارم...خدایا شکرت،بوس بوس:**

+ اینجا یه رسم خوبی که دارن اینه که صبحونه ی نذری میدن و ما به این بهونه، از 8 صبح با همیم:)

++تو همه ی لحظه ها یادتون بودم و براتون دعا کردم.

+++امروز یکم قالبو دستکاری کردم ولی بیشتر از این نتونستم درستش کنم، هر کی میتونه کمکم کنه فونتو عوض کنم.

همزمان هم دارم آرشیو رو تکمیل میکنم، دونه دونه عکس ها و لینک ها رو به پستا اضافه می کنم و اونایی که ناقص منتقل شدن رو کامل می کنم، ولی چقدر سخته:(

بعدا نوشت: یه دنیا ممنونم ازBکمپلکس عزیز که کمک کرد فونت رو درست کنم:))


نلیسا 🌠🌟 ۱۶ نظر ۱۳

دنیا هنوز قشنگیاشو داره😍

واقعا نمیدونم به چه زبونی و چجوری از هاتف تشکر کنم، امروز زحمت کشید و کل آرشیوم رو به این وب انتقال داد.

خیلی خوشحالم*__*

خدا این دوست خوبو ازم نگیره:)))

بازم میگم خیلی خیلی مررررسی:))))))

نلیسا 🌠🌟 ۱۲ نظر ۱۴

مائیم و خیال یار و این گوشه ی دل...

دوستای قدیمی به خونه ی جدیدم خوش اومدید:))

+ لطفا تا چند وقت لینکم نکنید تا خطر رفع بشه:)

++تیتر از مولانای جان*__*

نلیسا 🌠🌟 ۴ نظر ۸

چالش روز وبلاگ نویسی فارسی

۱. وبلاگ نویسی رو چطوری و از چه زمانی شروع کردین. از حال اولین پستتون بگین و اگر میدونین روزش رو هم بنویسین. حال و هوای اون روزها رو بگین. 
اولین بار سال ۸۹ تو جلسه های انجمن اسلامی، با وبلاگ آشنا شدم. اولین وبلاگم رو همون سال نوشتم فکر کنم اسمش" دلنوشته های من" یا همچین چیزی بود که توش متن هایی که گه گاهی می نوشتم رو پست می کردم. خیلی برام جالب بود، انگار دریچه ی یه دنیای جدید به روم باز شده بود. سعی می کردم بیشتر بنویسم تا دوست پیدا کنم که متاسفانه اون سال ها هیچ دوستی پیدا نکردم 
۲. وبلاگ نویسی آیا چهارچوب خاصی داره؟ آیا باید به یک قواعدی پایبند بود یا خیر؟ نظرتون رو بگین.
نه، به نظرم فقط میتونه یه قانون داشته باشه: خودت باش هر چقدر خوب، هر چقدر بد. ۳. مخاطب هدف شما معمولا کیه ؟ برای کی می نویسین؟ (مخاطب خاص منظورم نیست. خوانندگان وبلاگ منظورمه.برای کدام دسته از خوانندگان می نویسین).
 مخاطب اصلیم خودمم، شاید بیشتر وقت ها می نویسم تا یه چیزایی رو به خودم گوشزد کنم. 
۴. وضعیت فعلی وبلاگستان رو چطور می بینین؟ 
نظر خاصی ندارم، هم خوبه هم بد. خوب چون قلم ها خیلی قوی تر از گذشته ان، بد چون دورویی بین بلاگرا زیاد شده.
۵. فکر می کنین برای جلوگیری از کپی کردن چکار میشه کرد؟ آیا مشکلی با کپی شدن دارین؟ 
هیچ کاری به جز وجدان داشتن. من چیز خاصی نمینویسم اما چون دلنوشته هام هستن، خیلی ناراحت میشم کسی کپی کنه. 
۶. آیا شبکه های اجتماعی دشمن وبلاگ نویسی ان؟ به نظر شما چه تاثیری روی وبلاگ داشته؟ 
آره، چون دسترسی و کار باهاشون راحت تره مخاطب رو از وبلاگ دور می کنن. به نظرم رونق وبلاگ رو کمتر کردن و کسی دیگه حوصله ی متن های طولانی رو نداره.
 ۷. وبلاگ نویسی چه اثری روی زندگی شخصی تون گذاشته؟ بیشتر در موردش بنویسین؟ 
تحول خیلی بزرگی تو زندگیم ایجاد کرد، کمکم کرد از بحران های روحیم راحت تر بگذرم و درس های زیادی بگیرم. 
۸. قدرتمند ترین زمانتون توی وبلاگ نویسی به نظرتون کی بوده و به نظر شما چه چیزی قدرت حساب میاد؟ بر اساس چه مبنایی این فکر رو می کنین؟ 
فکر کنم چند ماه اولی که این وبلاگ رو نوشتم. شاید قدرت یعنی اینکه وقت بیشتری بذاری و فید بک های خوبی بگیری و ارتباطت با بقیه قوی تر باشه. چون حس میکنم وبلاگ مینویسیم تا کسایی رو پیدا کنیم که هم فکرمون باشن و درکمون کنن، پس هر چقدر این ارتباط قوی تر باشه، وبلاگمون قوی تره.
 ۹. چقدر نظرات وبلاگ و آمارتون براتون مهمه (چه محتوایی چه تعدادی)‌؟ کامل توضیح بدین. 
نظرات از نظر محتوا، برام مهمن، دوست دارم نظر مخاطبم رو بدونم، خیلی وقت ها کمکای خوبی بهم شده. 
۱۰. وبلاگ چه چیزی رو به شما داد و چه چیزی ازتون گرفت؟ 
وبلاگ قدرت بیان و دوستای خوبی رو بهم داد و تنهایی و انزوا و اعتماد به آدم ها رو ازم گرفت. 
۱۱. مشکلاتی که سر راه وبلاگ نویسی هست چیه؟ 
اینکه گاهی دلسرد میشی یا تو شلوغی های زندگی از وبلاگ فاصله میگیری، گاهی مجبور میشی خود سانسوری کنی. 
۱۲. جذابیت وبلاگ ها و وبلاگ نویسی توی چیه؟ 
میشه دنیا رو از دید آدم های مختلفی دید و انگار جای همه زندگی می کنی:) 
۱۳. چی نگه تون داشته که نوشتن وبلاگتون رو ادامه میدین؟
 تهدید های هاتف 
۱۴. دوست خوبی از وبلاگ پیدا کردین؟ چقدر باهاش صمیمی شدین؟
 آره، دوستای زیادی پیدا کردم که مثل خواهر برام عزیزن، تا حد خیلی خیلی زیاد:)))
 ۱۵. آرزو و ایده آل شما در وبلاگ و وبلاگ نویسی (چه خودتون چه دنیای وبلاگ نویسی) چیه؟ بنویسین.
 آرزوم برای خودم اینه که بتونم یه روز یه وبلاگنویس حرفه ای بشم و برای دنیای وبلاگنویسی هم اینه که اتفاقای هیجان انگیزتری براش بیفته:) 
منبع:blog.hatef.click
نلیسا 🌠🌟 ۲
‏دنیای بی آرزو،
دنیای خوف انگیزی است،
و انسانِ بی آرمان، انسانی حقیر،
بسیار حقیر، و بسیار حقیر...

👤 نادر ابراهیمی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان