نلیسا


ورود هر گونه آشنا ممنوع⚠

هوای آمدنت دیشبم به سر می‌زد/نیامدی که ببینی،دلم چه پر می‌زد*

اسمش سیروس بود،اولین فرزند و اولین پسر پدر و مادرش بود،اولین نوه ی پسری هم بود،بعد از اون یه پسر و دو دختر دیگه هم به جمع خانوادشون اضافه شد اما همه سیروس رو یه جور دیگه دوست داشتن . 
پسر مهربون و دوست داشتنیه قصه ی ما قبل از مدرسه، به مکتب محله رفت و قرآن خوند و با اشعار حافظ و سعدی پرورش پیدا کرد. 
دانش آموز بود که جنگ شد،یه جنگ نا برابر، نتونست فقط نظاره گر باشه، رفت تا از عقایدش، از خاکش، از دینش دفاع کنه. 
اسرا برگشتن، هم رزماش اومدن و با چشم گریون خبر از شهادتش آوردن، تو محاصره شهید شده بود و هم رزماش اسیر شده بودن،پس پسرک تک و تنها تو غربت مونده بود.
 بنییاد شهید براش مراسم گرفت ولی پدر و مادرش که حالا فقط یه پسر و چهار دختر داشتن اجازه ندادن براش سنگ قبر بزارن،آخه هنوز منتظر پسر بزرگشون بودن. 
سال ها گذشت،پدر و مادرش پیر شدن، نوه دار شدن اما هنوز چشم به راهش بودن، تا اون زمان براش سه بار مراسم گرفته بودن و به اصرار برای قبر خالیش سنگ گذاشته بودن. نصفه شب اگه کسی زنگ خونه ی پدر و مادرش رو می زد،پیرمرد و پیرزن تا در خونه میدویدن به امید اینکه پسرشونه،هر شهید گمنامی که میومد دلشون پر می کشید که نکنه پسر ماست داره میره غربت.
 پاییز ۹۱ بود که برگشت، سی سال از خونه و شهرش دور بود ولی بالاخره برگشت. 
پدر و مادرش سرشونو با افتخار بالا گرفتن و به همه گفتن ببینید پسر قهرمانمون اومد، کل شهر به استقبالش اومدن. پدرش اما گفت خودم باید تو قبر بذارمش، وقتی در تابوت رو برداشتن، ماتش برد... 
پسرش ۱۷ سالش بود که رفت اما...الان شده بود مثل روز اولی که پا به این دنیا گذاشته بود...به همون پاکی و معصومیت... یاد روزایی افتاد که پسر قنداقش رو بغل میگرفت،پسر قنداقش رو بغل کرد و با لرزش های دستش تو خاک گذاشت.
 از فردای اون روز، امید از دل پدر و مادرش رفت، روز به روز پیر تر و شکسته تر میشدن تا اینکه مرداد۹۵ پدرش موفق شد بره پیش پسرش...حالا مادرش مونده و دو تا قبر که پنج شنبه به پنج شنبه بهشون سر میزنه. 
+ پسرک قهرمان این قصه،دایی عزیزمه که هیچوقت ندیدمش. 
+دایی جون،از بچگی خیلی برات نوشتم و باهات درددل کردم،ممنون که به حرفام گوش کردی، امشب حالم عجیبه...انگار خودت خواستی این متنو برات بنویسم،آخه این جمله بندی ها مال من نیست، انگار یکی بهم دیکته کرد و من نوشتم،امیدوارم دوسش داشته باشی. 
+راستی دایی جون، مامانم خیلی دلتنگ تو و باباشه،اگه میشه بهش سر بزنید،آخه سالگرد بابابزرگ نزدیکه... 
+تقدیم به پاک ترین دایی دنیا...دوستت دارم داییه ندیده ی من
 *هوشنگ ابتهاج
نلیسا 🌠🌟 ۰

آن بهشتی که همه در طلبش معتکف‌اند/منِ کافر، همه شب با تو به آغوش کشم*

من و همسری قراره مهاجرت کنیم به یه شهر نسبتا جنوبی، همسری غروب عید فطر میره و من برای یه  مدت میرم خونه ی بابام تا همسری خونه بگیره و اسباب کشی کنیم.
از همین الان دلم براش یه ذره شده از یه طرف خوشحالم که کارمون جور شد و قراره بریم،از یه طرف ناراحتم چون از خانوادم دور میشم،اونجا هیچ فامیلی نداریم ولی دوستای خوبی داریم:) 
+همسری برای اینکه سربه سرم بذاره،داره روزشماری میکنه که چند روز دیگه پیشمه،تا چشمام پر از اشک میشه دست و پاش رو گم میکنه:) 
+ از اتاق خواب که میام بیرون،در و پنجره ی اتاق رو میبنده میگه نمیخوام بوی تنت از اتاق بره:) 
+نماز که میخونم فقط میشه جلوم و قربون صدقم میره،منم وقتی غذا میخوره میخوام براش بمیرم:) 
+میگه بعد کنکورت،مامان و بابات رو راضی کن یه هفته بیاید اونجا که من ببینمت:) بابامم خیلی ناراحته از رفتنمون،هر وقت میگم میخوام اثاث جمع کنم،اشک رو تو چشماش میبینم، من عاشق بابامم،دلم میگیره وقتی اشکش رو میبینم:( 
چند ماهه که برای این موقعیت داریم تلاش میکنیم،حالا که خداروشکر جور شده و همسری باید بره،جفتمون ناراحتیم. خدا گفته در زمین هجرت کنید،خداجونم من و همسری هجرت میکنیم،مطمینم هیچ کجای دنیا غریب نیستم چون همه جا با منی. امیدوارم این هجرت،برکت زندگیمون رو بیشتر کنه:) 
+دعا فراموش نشه...کنکور نزدیکه...
 *تیتر از"خواجوی کرمانی"
نلیسا 🌠🌟 ۰

رویای صادقه یا خواب های شیطانی؟!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
نلیسا 🌠🌟

گویند کریم است و گنه می بخشد/گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم

دلم میسوزد وقتی میبینم 
 توی شهرداری حقوق آنهایی که جدول حل می کنند ، بیشتر از آنهایی است که جدول تمیز می کنند !!!
 سقف خانه ی ما سوراخ است، ولی در عوض مناره های مسجدِ خالی سر به فلک کشیده است...
 همسایه مان هر ساله مکه میرود، میگوید خدا طلبیده 
خدایا... خسته نمیشوی از قیافه تکراریَش؟؟ 
دوستانت چه قیافه های خاصی دارند ... ریش...تسبیح...سجاده... با اسمت چه احترامی دارند . . . 
اگـــــر دوست بی ریش و تسبیح قبول میکنی، ما هم هستیم . . . 
اینجا میگویند برو دعایت را به فلانی بگو، پیش خدا آبرو دارد، شاید دعایت پذیرفته شود . . . 
خدایا نگو که پارتی بازی به عرش هم رسیده 
من به این جماعت دیوانه کـافر شده ام فقط تورا میشناسم و بس . . .   
                                                                   "حسین پناهی"
 ---------------------------------------------------------------------------------------- 
 
نلیسا 🌠🌟 ۰

خاطره ی اولین کنکور

امروز دوست عزیزم تو وبلاگش پست جالبی نوشت و یادآوری کرد که سال نود و چهار تو همچین روزی مشغول کنکور دادن بودیم،منم گفتم تجدید خاطره کنم و خاطره ی اون روز رو بنویسم.
 روز قبلش از صبح بیدار شدم و با دوستم فاطمه وسایل و خوراکی هایی که میخواستیم ببریم سر کنکور رو آماده کردیم و بعد سر اینکه چه لباسی بپوشیم فکر کردیم و ناهار خوردیم وclash بازی کردیم،عصری که دفترچه ی کنکور ریاضی۹۴رو،رو سایت گذاشتن، رفتیم کافی نت و دفترچه ی عمومی رو پرینت گرفتیم وتا ۱۲ شب چند بار مرورش کردیم.
 ساعت دوازده تا یک هم رفتم پارک و تاب بازی کردم تا فکرم آزاد بشه،انقد بیخیال بودم که همسایمون به مامانم میگفت خوش بحال نلی، من خواهرم فردا کنکور داره خوابم نمیبره از استرس. 
شب من رو به زور از جلوی تلویزیون بلند کردن و مجبورشدم بخوابم،تو رختخواب تازه استرس گرفتم و دو ساعتی طول کشید تا خوابم ببره. 
صبح کنکور،تو خونه من آخرین نفری بودم که بیدار شدم،سویشرت و خوراکی هام رو با مدادی که دبیر شیمیم تو کربلا تبرک کرده بود و به هر کدوم از ما داده بود تا باهاش کنکور بدیم رو برداشتم و از زیر قرآن گذشتم و با مامانم و فاطمه و مامانش رفتیم سمت دانشگاه.
 سر جلسه که رفتیم به جای آبمیوه،آب معدنی دادن،بچه ها شوخی میکردن میگفتن سازمان سنجش میدونه ما درس نخوندیم برامون خیلی خرج نکرده. 
من به شدت سرمایی هستم و از شانس بدم صندلیم دقیقا زیر کانال کولر بود برای همین مجبور شدم علاوه بر اینکه سویشرتم رو بپوشم،سویشرت دوستمم بگیرم و اون رو هم بپوشم.
 از تکنیک زمان نقصانی قلمچی استفاده کردم و عمومی ها رو با خیال راحت جواب دادم،یه ربع وقت اضافه آوردم،حالا تصور کنید سر جلسه ی کنکور یه نفر دو تا سویشرت پوشیده و داره میلرزه و چشمش به ساعته و آجیل میخوره.
 اختصاصی رو که دادن تا جایی که تونستم زدم ولی چون با فاطمه هماهنگ کرده بودیم که تا آخر بشینیم نشستم و انقد آجیل و کیک خوردم که وقتی اومدم خونه نتونستم ناهار بخورم. 
البته اینم بگم من وقتی استرس دارم فقط خوردن آرومم میکنه و اگه تو کنکور چیزی نخورم وسط هاش تمرکزم رو از دست میدم. خداکنه امسال دیگه آخرین و بهترین کنکورم رو بدم....
کنکوری ها موفق باشید:))
نلیسا 🌠🌟 ۰

چرا و چگونه؟!

یه خانوم پیری تا قبل از ماه رمضون،هفته ای یه بار میومد ساختمونمون رو نظافت می کرد،یه سری به همسری گفته بود اگه لباس یا ظرف اضافه داشتید به من بدید من نیاز دارم.
منم قبل از عید یه سری لباس جمع کرده بودم یه سری لباس و ظرف هم مامانم کنار گذاشته بود که به مستحق بده من یاد این خانوم افتادم و همه رو آوردم و بهش دادم،حتی وقتی میومد برای نظافت من و همسری بهش میوه و لقمه می دادیم و خلاصه بهش می رسیدیم. 
دیروز مدیر ساختمون جلسه گذاشته بود،توی جلسه همسایمون که اهل همین شهر. هست رو دیدم و ازش پرسیدم چرا این دو هفته به جای اون خانوم پیر یه نفر دیگه میاد؟اتفاقی براش افتاده؟ گفت :نه تو چقدر ساده ای،من این رو میشناسمش،تو شهر خونه داره،شوهرش بازنشسته است و تا حالا چند بار مکه رفته ولی به این کار عادت کرده و برای همین با این سنش میاد کار میکنه،چند سری اومدم بهت بگم اما خونه نبودی بعدش هم یادم رفت بهت بگم.حتی یه سری ازش پرسیدم حاج آقا چطوره؟چون منو میشناخت گفت تصادف کرده فلج شده.فرداش تو بازار شوهرش رو دیدم که از منم سالم تره. 
اینا رو که شنیدم خیلی ناراحت شدم،حس کردم از مهربونیم سواستفاده شده،منو بگو که چقدر ناراحت بودم با این سنش مجبوره کار کنه،حالا کار کردنش هیچ ایرادی نداره اما اینکه چرا میگفت وسایل اضافتون رو بهم بدید؟من حتی قند و چای هم بهش میدادم:/ به همسری میگفتم ببین چقدر فقر بهش فشار آورده که از من و تو که همسن نوه هاش هستیم درخواست کمک میکنه. 
چرا از اعتماد ما سواستفاده کرد و چطوری این چیزا از گلوش پایین میره؟ نمیخوام باور کنم ولی انگار دنیا واقعا جای بدیه،بابام همیشه بهم میگه نلی تو چوب مهربونیت رو میخوری،فکر میکنی همه مثل تو ساده و صادقن،البته خدا مزد مهربونیت رو بهت میده اونم از جایی که فکرشم نمیکنی ولی نگرانتم تو طعمه ی خوبی برای این گرگایی.
 خانومی که جدیدا برای نظافت میاد به مدیر ساختمون گفته بگو همسایه ها فطریه شون رو به من بدن،بچم۱۳سالشه تا حالا۱۲بار چشمش رو عمل کردیم چشمش آب سیاه میاره،شوهرمم یه دفعه ای فلج شده خرج زندگی افتاده گردن من. ولی من دیگه چشمم ترسیده و از این به بعد تا مطمین نشدم که کسی واقعا نیازمنده کمکش نمیکنم.
 +دین و زندگی هم عالمی داره...درسی که خوندم راجع به زکات و خمس بود،تصمیم گرفتم هر وقت درآمد داشتم برای خودم حساب سال داشته باشم و خمس بدم،خدا انقدر محکم تو آیه گفته که هر کس خمس بده،مالش رو چند برابر میکنم،که من دلم قرص و محکمه که چه خدای خوبی دارم و چه معامله ی دو سر سودی قراره با خدای خودم انحام بدم. 
+خداجون شکرت:))
نلیسا 🌠🌟 ۰

آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟

الیس الله بکاف عبده
 +خداوند برای بنده اش کافی است
 +هفته ی گذشته بنظر خودم خیلی کم درس خوندم واصلا از خودم راضی نبودم،دیروز قبل از آزمون داشتم با خدا صحبت میکردم گریه ام گرفت، تا حالا هر چی خواستم تا جایی که به صلاحم بوده بهم داده و هر وقت هم نداده،بعد یه مدت خودم گفتم خداروشکر،اگه اونموقع چیزی که میخواستم میشد اوضاع بهم میریخت. 
حالا سه ساله که پزشکی رو ازش میخوام،الان با اتفاقاتی که برام افتاده یقین پیدا کردم و خداروشکر میکنم که دو سال گذشته قبول نشدم،امسال دیگه همه چیز رو به خودش سپردم،من تلاشم رو میکنم باقیش با خدا. 
از آزمون که بیرون اومدم امیدی نداشتم که حتی رتبه ی آزمون قبلم رو تکرار کنم ولی عصری خدا هدیه ی خوبی بهم داد...سه هزار تا رتبم بهتر شد،هنوز تو شوکم:)) 
+رتبم خوب شد ولی این یه نشونه است باید تلاشم رو بیشتر کنم...من خدا رو دارم .
+درصدام هنوزم خجالت آورن ولی با این روال پیش برم به امید خدا پیراپزشکی ها قطعی هستن(سال اول رتبم خوب بود ولی پیراپزشکی نزدم،سال دوم حتی لای کتاب ها رو باز نکردم و بیخیال کنکور بودم و مجاز به انتخاب رشته هم نشدم ولی امسال دلم روشنه). 
+برام دعا کنید،به دعاهاتون نیازمندم:)) 
+داشت یادم میرفت....عیدتون مبارک(میلاد امام حسن(ع) رو میگم دیگه) 
+”دختر خوب“آدرست رو گم کردم،برام بفرست ممنون.
نلیسا 🌠🌟 ۰

اندر عجایب دین و زندگی خواندن

دارم دینی میخونم،اثرات رعایت پوشش اسلامی توسط زن رو نوشته که من میخونم و متعجب میشم:/ 
اثراتش برای زن:
افزایش احترام زن به دلیل وقار و سنگینی وی/ کم شدن مزاحمت افراد فاسد و مزاحم ونگاه تعرض آمیز آن ها به وی/ بیشتر شدن آرامش روانی به علت کم شدن نگاه ها به سمت او/ (این از همه مهم تره خخخ)افزایش موقعیت ازدواج برای دختران با وقار و سنگین به علت اطلاع یافتن پسران از عفاف آن ها.
 اثراتش برای مرد:
کم شدن التهاب و هیجانات جنسی و عطش روحی/ کنترل بیشتر مرد بر قوه ی خیال خود به دلیل مواجه شدن با صحنه های شهوت انگیز/ بازده بیشتر مرد در کار،تحصیل،پژوهش به علت آرامش روانی بیشتر 
+هرگونه برداشت از مطالب بالا آزاد است. 
+دختران دم بخت،چادر و حجاب بازکننده ی بخت شماست:/ 
+خواهرم حجابتو رعایت کن که برادر بتونه تو کار و تحصیل و پژوهش هاش پیشرفت کنه:/
نلیسا 🌠🌟 ۰

آنا دیلی(زبان مادری).....رمز خواستید بگید

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
نلیسا 🌠🌟

عجیب اما واقعی

امروز دم افطار گوشیم زنگ خورد،دوستم باران که شهر دور دانشجوست بود،گفت اومدم میخوام ببینمت،با دوستم الی که همینجا دانشجوس اومد.

صحبت میکردیم یه دفعه الی گفت:باران عکس های دوست پسرتو به نلی نشون بده

من این شکلی شدم😐😐

چشمتون روز بد نبینه چه عکسایی،یعنی من تو بغل همسری انقد عکس ندارم که این دوتا تو بغل هم عکس داشتن.

شاید بگین عادیه این چیزا...قبول ولی آخه این دوستم قبل از اینکه بره دانشگاه همیشه نماز میخوند و به من که اونموقع نماز نمیخوندم ایرادمیگرفت و خیلی رو مسایل محرم ونامحرمی تعصب داشت اما حالا تو عکساشون با پسره یا تو بغل هم بودن یا در حال ماچ وبوسه:/

گفتم از اینم فراتر رفتین؟؟؟گفت:ن موقعیتش فعلا نیست،اونم به موقش😯

کسی که میگفت با پسرا دست ندید گناهه،چجوری دلتون میاد با نامحرم برید سر قرار،وقتی کسی میگفت عاشق شدم میگفت واای به عشق پدر و مادرت خیانت کردی...حالا آدم وقتی ازش این عکسارو میبینه خو شوکه میشه...شوکه تر شدم وقتی گفت روزه هم نیست://

+راستش ترسیدم...یعنی دانشگاه انقد آدم رو عوض میکنه؟؟؟ این دوستم که عوضی شده بود عاخه،اصلا انگار نمیشناختمش.

+اسم ها مستعارن:))

نلیسا 🌠🌟 ۰
‏دنیای بی آرزو،
دنیای خوف انگیزی است،
و انسانِ بی آرمان، انسانی حقیر،
بسیار حقیر، و بسیار حقیر...

👤 نادر ابراهیمی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان