نلیسا


ورود هر گونه آشنا ممنوع⚠

از گلوی من دستاتُ بردار*

بغض لعنتی داره خفم میکنه.... گلوم از شدت جیغ میسوزه و با هر بار سوزش گلوم، قلبم ذوب میشه از درد گلی که گل نشد:( 
خدا!!! حقمون نبودا:((
 *تیتر از آهنگ آهای خبردار همایون شجریان.
نلیسا 🌠🌟 ۰

خدایا،آخه الان؟!

چی بدتر از این آخه؟ 
چند روز قبل که یکی از اقوام همسرم فوت کرد و سه روز رفتیم شهرشون، گفتم برگردم بشینم جبران کنم که شد نور علی نور. از جمعه حال جسمیم خراب شد و گلو درد وحشتناک با بیحالی و سرگیجه و بدن درد و تب داشتم.دیروز صبح رفتم دکتر و بعله... گفت لوزه دارم و باید استراحت کنم و داروها رو مصرف کنم تا خوب شه. حالا همه ی داروهاشم خواب آوره هی میخورم و چشمام بسته میشه،از یه طرف کنکورم از یه طرف مریضیم،خدایا حکمتت رو شکر. برام خیلی دعا کنید، برای این سه هفته خیلی برنامه داشتم که عملا یه هفتش رفت حالا کمتر از دو هفته مونده و استرس شدید دارم. دعا کنید امسال پرونده ی کنکورم به بهترین شکل بسته بشه. ممنونم از همتون*__*
نلیسا 🌠🌟 ۰

متشکریم بوهادوز

هوووووورااااااااا....... فعلا که صدرنشین گروه مرگیم دمتون گرم که انقدر با غیرت جنگیدید، بوهادوز جان دم تو هم گرم
نلیسا 🌠🌟 ۰

جام جهانی چشم هایت

جام جهانی فوتبال هر چهار سال یک بار است اما ... جام جهانی چشم هایت هر لحظه و هر ثانیه.
چشمانِ تو مثال توپ و من؟ فوتبالیست بیچاره ای که انقدر دنبال توپ دویده که دیگر نایی ندارد. یا اصلا من آن تماشاچی خسته ای که با تمام دارایی اش بلیط بازی ها را خریده به امید آن که بازیکنی توپ را به سمتش شوت کند و بالاخره چشم هایت را برای خود کند.
 یا نه، چشم هایت مثال تیله های قهوه ای رنگ دوران کودکی ام و من؟ چشم به آن ها دوخته ام تا مبادا در تیله بازی کودکانِ سر به هوا گمشان کنم. یا..... ولش کن، چشمان تو مصداق همه چیز است، چشمانت ...آخ از چشمانت. 
 + به دعوت آنیا بلایت عزیزم تو چالش شرکت کردم:) 
+ تو دوران راهنمایی یکی از دوستام یه متن رو بهم یاد داد که عاشقش شدم و بی ربط به این پست نیست. 
All the people say the sky is blue but my sky is brown, because i see the sky in your eyes
نلیسا 🌠🌟 ۰

بس حلقه زدم بر در و حرفی نشنیدم/ من هیچکسم؟ یا که در این خانه کسی نیست؟

نیازی به شرح آرزو نیست  
خدایا!!  
همان همیشگی... 
                                            حسین محمدی 
________________________________________ 
چه عذابی بالاتر از این؟ خدایا همان همیشگی؟ پس دعاهام؟ خواسته هام؟
 +التماس دعا که حال دلم بدجور بده.
 +تیتر از :بیدل شیرازی
نلیسا 🌠🌟 ۰

چی میشه گفت واقعا

تو وبلاگ گردی رسیدم به این پست. 
واقعا نمیدونم چی باید بگم، فکرشم نمی کردم تو این زمونه بازم این تفکر باشه. 
پ.ن: لطفا هیچ تلاشی برای اثبات خوب بودن طب اسلامی و سنتی نکنید،چون من این ها رو اصلا طب نمیدونم و صرفا یه راه برای پول درآوردنن.
نلیسا 🌠🌟 ۰

تاریکی ترس نداره!!!

دیشب بعد از افطار همسرم رفت یکم خرید کنه،تو آشپزخونه بودم که یک دفعه همه جا تاریک شد. از ترس زبونم بند اومد و حتی نتونستم جیغ بزنم، فقط خودمو سریع رسوندم پذیرایی و چراغ قوه ی گوشیم رو روشن کردم و تند تند به همسرم زنگ زدم و گفتم: برقا رفته،فقط بیا. و گوشیو قطع کردم.
 تمام اون ده دقیقه ای که تنها بودم وحشت زده زل زدم به دیوار روبروم و لرزیدم. همسرم که اومد دیگه چیزی نفهمیدم، بغضم ترکید و گریه کردم. سرم گیج رفت، دیدم دنیا داره دور سرم می گرده و از حال رفتم و افتادم زمین. کل بدنم بی حس شد و حتی نمیتونستم حرف بزنم. بعد یک ربع یکم حالم بهتر شد ولی هنوزم بدنم از یادآوری دیشب داره میلرزه.
از بچگی از دو چیز وحشت داشتم: تنهایی و تاریکی... و دیشب وقتی که تنها بودم، تاریک شد و این برام عین مرگ بود. محاله تو یه اتاق تنها باشم و چراغش خاموش باشه، حتی تو روز. وقتی چراغ روشن باشه میتونم تا چند ساعت تنهایی رو تحمل کنم اما امان از تاریکی. حتی وقتی دورم شلوغ باشه هم می ترسم و با ترس اطرافمو نگاه میکنم. 
+ بچه که بودم کرم کتاب بودم و مامانم هر وقت میخواست چیزی بهم یاد بده، یه کتاب قصه با اون موضوع برام میخرید.این کتاب رو هم برای درمان ترسم از تاریکی خرید ولی من از این کتاب هم می ترسیدم، چون روش نوشته بود تاریکی:|
                               
نلیسا 🌠🌟 ۰

”دنیا“ مکان ماندن ما نیست، بگذریم...

دومین یا سومین سحر ماه رمضون سال ۸۸ بود که پدربزرگ عزیزم سکته ی مغزی کرد و به کما رفت. 
هیچ چیزی برام غم انگیزتر از دیدنش رو تخت بیمارستان نبود. به زورِ دستگاه ها نفس می کشید و هر چی صداش می کردم بی فایده بود. دکتر می گفت صداتون رو میشنوه ولی مگه میشد صدام رو بشنوه و جوابمو نده؟ فقط دو روز رفتم ملاقاتش،بعدش همه ی نوه ها جمع شدیم تو خونه ی پدربزرگ تا منتظرش بمونیم. یادم نیست دقیقا چند روز بعد بود اما یادمه اذان ظهر رو گفتن و همه ی نوه ها آماده ی نماز شدیم.صف بستیم و نماز ظهر رو خوندیم، ذکر میگفتیم که مامانم و عمه ام با چشمای خیس اومدن... فقط گفتن زودتر بخونید که الان خونه شلوغ میشه. همین چند کلمه دنیا رو، روی سرمون خراب کرد.انقدر اشک ریختیم که ندونستیم چجوری نماز عصر رو خوندیم. اون سال بدترین ماه رمضون عمرم بود.افطارم اشک بود و سحرم غصه. از همون روز از نماز ظهر خوندن می ترسم.خبر فوت پدربزرگ مادریم رو هم بعد از اذان ظهر بهم گفتن.این ترس هنوز تو وجودمه. 
از اون روزهای تلخ، یه فیلم تو گوشی بابام هست که فقط خانواده ی ما خبر داریم،فیلم پدربزرگ عزیزم روی تخت بیمارستان:( گاهی یواشکی نگاهش میکنم اما نمیتونم برای خودم بفرستمش. 
حالا چی شد که این ها رو نوشتم؟ دیروز پدربزرگِ دوستِ عزیزم فوت کرد و امروز یکی از فامیل های دور. به این بهونه هم که شده،برای همه ی کسایی که تو این ماه رمضون کنارمون نیستن یه صلوات بفرستیم. 
+ من عاشق همه ی پدربزرگ هام،از طرف من روی نازشون رو ببوسید.
نلیسا 🌠🌟 ۰

بدون شرح :||

داشتم تو سایت قلمچی قبولی های کنکور۹۶ رو نگاه میکردم تا حدود رتبه ها و قبولی ها دستم بیاد و با این پدیده روبرو شدم:|  
               
من هیچ.... من نگاه:|
نلیسا 🌠🌟 ۰

دسنداز بند

از طریق کانال وبلاگ نویس محبوب(ماری جوانا) با دسنداز بند آشنا شدم و کلی ذوق کردم. دلم نیومد تک خوری کنم:) 
+آدرس کانال تلگرام دسنداز بند: DasandazBand@
 متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
نلیسا 🌠🌟 ۱
‏دنیای بی آرزو،
دنیای خوف انگیزی است،
و انسانِ بی آرمان، انسانی حقیر،
بسیار حقیر، و بسیار حقیر...

👤 نادر ابراهیمی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان